مقاله‌ای درباره ویتاس؛ خواننده و ترانه‌سرای روسی

melodymag

یادم هست اولین باری که صدای ویتاس را شنیدم نمیتوانستم تشخیص بدهم که صدای مرد است یا زن ! و آنقدر این شک شدت داشت که مجبور شدم به صفحه ی او مراجعه کنم که ببینم برایش چه ضمیری
استفاده کرده اند!

محیا حسنلو/ مجله موسیقی ملودی: ویتالی ولاداویچ گراچیو معروف به ویتاس خواننده و ترانه سرای روسی در سال ۱۹۷۹ در داگاوپیلس به دنیا آمد . از کودکی علاقه‌ی خوبی به موسیقی نشان داد تا جایی که پدربزرگ وی به او نواختن آکاردئون را آموخت و او در همان سالها به نوشتن ترانه های روسی روی آورد . کمی بعدر به صورت جدی فراگرفتن موسیقی را دنبال کرد و به مدرسه هنر در اودسا رفت . آنجا بود که استعداد موسیقیایی او توسط یک تهیه کننده که به عنوان توریست به آنجا سفر کرده بود ، کشف شد . وی از او دعوت کرد به مسکو برود و درواقع کار حرفه ای ویتاس از اینجا شروع شد.

زیاد نمیخواهم از بیوگرافی او حرف بزنم چون موسیقی زیبایش به اندازه ی کافی حرف برای گفتن دارد . راست گفته اند که عشق و موسیقی هیچ زبانی ندارند . در لحظه ی اول ممکن است شما فکر کنید یک خواننده ی روسی با آن زبان سخت و شیرینش چه چیز میتواند داشته باشد برای گفتن ؟ اما کافی ست تنها بیست ثانیه اول آهنگ او را بشنوید . حنجره ی پنج اکتاوی این هنرمند جوان این توانایی را به او میدهد که در یک لحظه با صدای اپرایی خود ، درهایی از نور را به روی شما باز کند که پشت آن ، جایی که امید و ترس با هم به نزاع می افتند شما در کمال ناباوری خدا را ملاقات کنید.

او با تلفیق موسیقی جاز – کلاسیک و تکنو سبک جدیدی را در موسیقی روسیه بوجود آورد . آهنگ های او فقط آهنگ نیستند . یک جور تبادل فرهنگی ست که روسیه را به آدمی بیشتر میشناساند . علاقه ی من به ادبیات و موسیقی روس شاید از همینجا جرقه خورد . ویتاس با آن چهره ی ماسک و لبخند سرد خود بیشتر کارهای خود را مدیون مادرش میداند . آلبومی با اسم ” Mama ” نشان دهنده ی این علاقه ست . در ترانه مادر از آلبوم “Mama” اینگونه سخن میگوید : “سخت است با کلمه خودرا بیان کنم با چه زبانی بگویم که مرا ببخش مادر ببخش مادر این همه دوری جستن‌هایم را و به خاطر نامه هایم که دیر می‌رسند در اندیشه‌هایم دستانت را می‌بوسم لبانت را می‌بوسم مادر از گناهم بگذر .. ”

او در اجرا و صدای خود از زندگانی و عشق با سردی حرف می‌زند و اما از مرگ بدون ترس و حتی با آمادگی شادمانه می‌سراید. در حالی که در هیچ کدام از ترانه‌هایش معنای سیاسی وجود ندارد در صدای مرزشکن او چیزی هست که مردم را به فکر و مبارزه دعوت می‌کند. در ترانه “زادروز مرگ من” می‌گوید: “من در این دنیا تنهایم‌ آینده خشک و خالی در پیش دارم زیر پایم سقف خانه‌هاست و یا خط‌های تیره و بی معنا انگار همپای خدایم اما برتر از شاهم! من قادرم پای بر گوشه زمین بگذارم و بگویم: سلام، ای زمین.

بررسی ریشه‌های روانی در سبک‌ها و رویکردهای جدید محسن چاووشی

melodymag

  • آسمان به سادگی دلالت بر ناممکن بودن کلاغ‌ها دارد (فرانتس کافکا)
  • امیر ضرابی/مجله موسیقی ملودی:‌ هرکس با منش و شیوه‌ای زندگی می‌کند که در راستای فعالیت‌هایش گام برمی‌دارد. زندگی یک هنرمند از نوع خواننده‌اش با مسلک‌هایی خاص گره می‌خورد که می‌توان از طریق سبک زندگی وی، واکاوی‌اش کرد. همان‌طور که مطرح شد، مسلک و سبک زندگی هرکسی هم‌سوی فعالت‌هایش بوده که از این وادی می‌توان کارهای خوانده شده از یک خواننده را هم‌سنگ هنر و فعالیت‌اش دانست و از سوی دیگر سبک کارهای وی را در زمره مسالک او جای داد. پرداختن به حیطه سبک و سیاق خوانندگی بیش‌تر از آن‌که دست‌خوش نگاه نقدگرایانه و فنی‌بینانه باشد به خصلت‌های روانی هنرمند (خواننده) باز می‌گردد. به شخصیت خودبیانگر (Self-Definition) و جامعه‌بیانگر (Social-Definition) باز می‌گردد (وینتر و استوارت ۱۹۷۴). تحت حوزه اکتیو و یا پسیو بودن روحیه‌ی خواننده تفسیر خواهد شد. تلویحا، رسیدن به یک سبک الزامی نبوده و یک خواننده می‌تواند به سبک‌های مختلفی چنگ بزند. راک و پاپ بودن مهم نیست، کلاسیک و تلفیقی بودنش نیز مدنظر نیست چرا که مقوله موسیقی اساسا از دو دیدگاه خواننده و شنونده مطرح می‌شود. به همین دلیل وجود سبکب واحد برای یک خواننده، به مخاطب عام و خاص او باز می‌گردد که تا چه حد این روند را برتابند.
  • محسن چاووشی: دیگر کارهای “هاوس” از من نخواهید شنید!

گرایش این روزهای محسن چاووشی به سبک‌های تحت حوزه راک، آن‌هم به دلیل و اسباب مختلف که در ادامه بدان پرداخته شده از سویی سبب شده که مخاطبان خاص وی که به دسته هواداران تعبیر می‌شوند، بیش از پیش تمجیدهایشان را روانه حنجره وی کنند و از سویی دیگر یک مخاطب عام را هنوز درگیر آثاری چون: نفرین، سه‌شنبه‌ها،کم‌تحمل و امثالهم نگه دارد. البته شاید نقش افرادی که گوش سپردن به تراک‌های راک (نه در مایه‌های Pink Floid) را دست‌مایه‌ی به‌روز بودن خود قرار داده‌اند، دست‌کم گرفت!. چندی پیش م.یگانه در مصاحبه‌ای تند و بی‌پروا، تغییر سبک چاووشی از پاپ محض به راک نسبتا محض را نقطه ضعف کارهای او برشمرد (به عنوان یک مخاطب عام که حرفش شنیده می‌شود!) و از آن‌طرف مخاطبان خاص م.چاووشی بیش‌تر به تراک‌هایی با رنگ و بوی راک مثل “هر روز پاییزه” روی خوش نشان می‌دهند و این به مرور زمان اثرات خودش را می‌گذارد تا این‌که م.چاووشی با روحیه‌ی خودبیانگری و به عقیده مارشال ریو (Marshal Reeve) روان‌شناس انگیزش درونی، با یک منبع علیت درونی، پس از دوره‌ی ۵ ساله مجاز بودنش تصمیم قطع به ترک برخی سبک‌ها من جمله هاوس می‌گیرد (تراک‌هایی شبیه حریص و چمدون). این موضوع که تا چه اندازه تحت یک انگیزه درونی بوده و یا یک منبع کنترل از جانب هواداران و به تبع آن واکنش‌پذیری شخص چاووشی نسبت به آن‌ها، بیش‌تر به یک سوبژه می‌ماند تا اوبژه! بررسی آن اجتناب‌ناپذیر لیکن تفسیر آن آسان نیست. تنها چیزی که مسلم است، م.چاووشی برخلاف دیگر خواننده‌های هم‌ردیف و طراز خودش قدری بیش از اندازه از هواداران نزدیک خودش سیگنال می‌گیرد! و این موجب می‌شود که منبع علیت درونی وی جای‌گاهش را به کنترلی بیرونی بخشد که نتیجه‌اش می‌شود آلبوم‌هایی نظیر پرچم هفت‌صد رنگ سفید(!) و یا حریص که بیش‌تر میدان به رخ کشیدن تنظیم‌ها و البته تغییر لحن و خوانش خود شخص اوست. در پایان می‌توان این انتظار را داشت که طبق آخرین گفته‌های او در باب گرایش به سبک سافت راک، دریچه‌ای گشوده می‌شود به سمت همان علیت‌های درونی که منشا آن را شاید بتوان به طرف سال‌ها قبل و تجربه‌های پیشین او سوق داد.

محسن چاووشی دهه ۹۰ همان آسمانی است که کلاغ‌ها حتا قادر به سیاه‌نمودن گوشه‌ای از آن نخواهند بود.

  • امیر ضرابی/مجله موسیقی ملودی

موسیقی الکترونیک؛ ادامه تکامل موسیقی

melodymag

مقاله‌ای در مورد موسيقي الكترونيك به عنوان ادامه ي تكامل موسيقي را با هم می‌خوانیم.

شروین کوهساری/مجله موسیقی ملودی: از چندي پيش نوعي موسيقي همراه با سبك و سياق و صداهاي متفاوت توسط آهنگسازاني همچون ژان ميشل ژار، ونجليس …. به مردم دنيا معرفي شد كه روز به روز با پيشرفت تكنولوژي، دايره  آن در حال وسيع تر شدن است. تركيب ذوق و خلاقيت و امكانات تكنولوژي، باعث به وجود آمدن نوعي موسيقي شده كه آن را به نام موسيقي الكترونيك مي شناسند. اين تلفيق اجازه ي توليد صداهايي را مي دهد كه در موسيقي اكوستيك نمي توان به آن دست پيدا كرد.

در واقع در نوع واقعي اين سبك از موسيقي هرگز از صداهاي اكوستيك استفاده نمي شود بلكه به طرق مختلف از جمله اينكه: صدا را از پايه توسط مدارهاي الكترونيكي توليد مي كنند ( مانند انواع synthesizer ) و يا بنا به علاقه ي آهنگساز در صداي ساز اكوستيك ضبط شده تغيير و تحول به وجودمي آورند. ( به آن effect اضافه مي كنند ) و يا در روشي ديگر، با برداشتن صدا از روي يك ساز اكوستيك و سپس به صدا در آوردن آن توسط يك ساز الكترونيك در محدوده اي خارج از محدوده ي طبيعي آن ساز و يا صداي انسان، به نمونه اي از رنگ صدايي مي رسند كه هرگز در حالت اكوستيك نمي توان به آن دست يافت. در اين زمينه مي توان از آهنگسازاني همچون كلاوس شولز و وندي كارلوس نام برد كه در خلق آثارشان از صداهايي خارج از وسعت صداي خواننده و گيتار الكتريك استفاده مي كنند و یا به طور مثال و در نوعي ديگر، براي اجراي يك ملودي صدايي را طراحي مي كنند كه در ابتدا رنگ صوتي ساز «ابوا» را القا مي كند و بعد به « ويلن سل » تبديل مي شود.
كاملاً مشخص است كه اجراي چنين كارهايي براي سازهاي اكوستيك، امكان پذير نیست و به عبارتي مي توان گفت كه موسيقي الكترونيك؛ ادامه ي تكامل موسيقي و توسعه دهنده ي امكانات آهنگسازي است و از آن پس آهنگسازان خود را در قيد و بند شناخته شده و ثابتي به لحاظ فرم اكوستيك بودن موسيقي قرار نمي دهند.
در موسيقي الكترونيك بيش از آنكه معيارهاي رايج موسيقي مورد توجه قرار گيرد، هنر صداسازي و به خصوص صداي غير موسيقايي درنظر قرار گرفته كه به آن اصطلاحاً The Art of noise مي گويند .
در ارتباط با چنين كارهايي مي توان به عنوان نمونه به آثار پيرشافر و كارل هاینز اشتوكهازن اشاره كرد كه ازجلمه ايده هاي آنها اين بود كه صداي ضبط شده روي نوار را كه صداي پيانو و يا صداي طبيعت بود به صورت برعكس و در يك كمپوزيسيون خود ساخته ، پخش مي كردند.
منابع صوتي در موسيقي الكترونيك بسيارمتنوع است. همچنين محتواي هارمونيك صداها، قابل تنظيم و برنامه ريزي است و از يك موج سينوسي يا فركانسي ساده كه خصوصيات هارمونيك ندارد تا عاليترين صداي ممكنه را مي توان به وسيله ي ابزارآلات موسيقي الكترونيك خلق كرد.
ساخت و طراحي صدا ( صداسازي ) بخش مهمي از توليد اين نوع موسيقي را شامل مي‌شود. يعني آهنگ و صداي مدنظر خود را يا بايد از به اصطلاح سمپل هاي ( Sample ) موجود به دست آورد و يا خود بايد آن را توليد کرد.
مورد مهم ديگر درباره ي اين نوع موسيقي اين است كه نمي توان تمام صداهاي موجود در آن را بر روي كاغذ نت نويسي كرد. به اين دليل كه براي اصوات توليد شده ، مانند صداي باد و يا صداي حيوانات و ….. نمي توان نتي بر روي خطوط حامل در نظر گرفت و هر آهنگساز به روش خود علامتهايي را به شكل خاصي براي توليد موسيقي اش بكار مي گيرد همين نشان مي دهد كه موسيقي الكترونيك بيشتر موسيقي ذهني و اجرائيست تا نوشتاری!
محدوديت ها و سختي هاي اجرا به وسيله ي انسان در اين نوع موسيقي وجود ندارد چرا كه سازها و سمپل هاي الكترونيك مانند انسان، نه خسته مي شوند و نه نفس مي كشند و تنها محدوديت آن ها، فضاي تخيلات و تصورات آهنگساز است.
در موسیقی راک ابتدا گروه پینک فلوید از تلفیق چنین سبکی استفاده کرد تا پیشرو گروه های دیگری همچون آناتما، رادیوهد، آرشیو و… باشد. و امروزه موسيقي الكترونيك در انواع سبك ها، طرفداران زيادي را به خود اختصاص داده است و از موسيقي همراه با روح اساطيري و متافيزيكي كيتارو تا سبك هاي Trance و House كه بيشتر داراي فضاي ریتمیک هستند، شنونده هايي بي‌شمار دارد و با پيشرفت علم و بالا رفتن تكنولوژي ، روز به روز بر وسعت آن افزوده مي شود به طوري كه اجراهاي تلفيقي (فیوژن) و يا عصر جدید (New Age) بين فضاهاي الكترونيك و سازهاي زهي و اركستر سمفونيك  از سوی آهنگسازان و گروه هاي موسيقي بزرگي همچون ونجليس و يا گروه پرتيسد  باعث توجه جدي اكثر موسيقي دان ها به اين نوع موسيقي شده است.

نسخه کامل مقاله شامل پاورقی در تحریریه موجود است.

  • شروین کوهساری/مجله موسیقی ملودی

دکتر داریوش صفوت؛ مرکبی از دانش و اخلاق

melodymag

به مناسبت چهلمین روز (هشت خردادماه ۹۲) درگذشت دکتر «داریوش صفوت» استاد موسیقی ایرانی:

  • پیشینه تاریخی :

به نقل از کتاب« خواجه‌ی تاج‌دار » نوشته ژان کوره‌ی فرانسوی : میرزا مهدی استرآبادی در زمان خود نقش موثری در تاریخ ایران داشته است. او با نوآوری در شیوه‌ی آموزش سمعی- بصری، خواندن و نوشتن را به نادر شاه آموخته است. میرزا مهدی استرآبادی خود از نوادگان خواجه نصرالدین طوسی است؛ و اگر شجره نامه‌ی او را تا دوران معاصر دنبال کنیم به داریوش صفوت فرزند بزرگ علی اصغر صفوت می‌رسیم.
داریوش صفوت در هفتم آذرماه ۱۳۰۷ در شیراز متولد شد. خاندان صفوت به گواه تاریخ در تمامی نسل‌ها، افرادی تحصیل کرده و تاثیرگذار در فرهنگ و تاریخ ایران زمین بوده‌اند و آنچه در این خاندان به صورت یک نشان ویژه به دور از قدرت‌ها، عزلت‌ها، جنگ‌ها، قیام‌ها و … همیشه به چشم خورده است؛ هنر و به ویژه هنر موسیقی بوده است.
میرزا آقاخان (پدر بزرگ داریوش صفوت) با دسترسی به استادانی هم‌چون آقای محمد صادق خان سرور الملک و سماع حضور به موسیقی را از سرچشمه نوشید و بعد از او فرزندش علی اصغر خان با تلمذ نزد درویش‌خان ، میرزا عبدالله و دوستی و معاشرت با موسیقی‌دانان بزرگ آن دوره ایران؛ مثل مهدی صلحی (منتظم الحکما) حبیب سعاعی، حسین‌خان هنگ آفرین و نوازندگانی مثل عبدالحسین خان شهنازی(پدر علی اکبر خان شهنازی) و رضا محجوبی (پدر مرتضی محجوبی) نوای اصیل به معنای واقعی کلمه را در خانواده به عضوی همیشگی و پایدار تبدیل کرد. این سرچشمه و تاثیر انکارناپذیر موسیقی واقعی بر فکر و روح، ما را به مقصدی می‌رساند که شوربختانه اکنون چهل روز از درگذشتش می‌گذرد.
خاطرات دکتر داریوش صفوت از نوازندگی‌های رضا محجوبی در منزل پدرش (علی اصغر خان صفوت) بیانگر همین واقعیت است که او در خانه‌ای متولد شد و رشد کرد که نغمه‌هایی از بهترین نوع موسیقی اصیل آن زمان همیشه در پرواز بود. داریوش با نوای سه تار پدرش به خواب می‌رفت و باحرکت آرشه ویلون او برمی‌خاست.

  • دوران نوجوانی و جوانی :

دکتر صفوت تعلیم سه تار را نزد پدر (علی اضغر صفوت) آغاز کرد و به دلیل حشر و نشر پدرش با اهالی هنر، از جمله حبیب سعاعی در ۱۶ سالگی (سال ۱۳۲۳) نزد وی رفت و سنتور را نزدش آموخت.
از سال ۱۳۲۶ تا سال ۱۳۳۶ به تکمیل نوازندگی سه تار و سنتور نزد ابولحسن صبا اقدام نمود به نحوی که بعدها صبا در جایی از وی به عنوان یکی از بهترین شاگردان خود یاد کرد؛ که درکی دقیق و ظریف از موسیقی ایرانی دارد.

melodymag

  • تحصیل و تدریس :

داریوش صفوت تحصیلات متوسطه خود را در دارالفنون با دوست صحیح‌اش «فریدون مشیری» و در دبیرستان تازه تاسیس داراریی با دوست تمرین‌های موسیقی‌اش «حسین دهلوی» به پایان رسانید و همین امر باعث شد که اغلب با خنده بگوید: در سن ۱۸ سالگی ، شدیم کارمند وزارت دراریی و پشت میز نشستیم. در سال ۱۳۲۳ او به اخذ درجه لیسانس حقوق از دانشکده حقوق دانشگاه تهران نائل آمده در اواخر سال ۱۳۳۹ برای تدریس در مرکز مطالعات موسیقی شرقی در انستیتو موسیقی شناسی سوربن به فرانسه رفت. در سال ۱۳۴۴ از دانشکده حقوق دانشگاه پاریس، دکترا در حقوق بین الملل گرفت و در همین سال به ایران بازگشت و از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۸ به تحقیق در ردیف موسیقی سنتی ایران و تکمیل سه تار در محضر حاج آقا محمد ایرانی مجرد اشتغال ورزید.
دکتر صفوت از سال ۱۳۳۸ به تدریس در زمینه¬های نوازندگی سنتور و سه تار، ردیف موسیقی ایرانی، آکوستیک موسیقی، تاریخ موسیقی ایرانی، شناخت موسیقی، آشنایی با موسیقی شرقی، فلسفه موسیقی ایرانی، تجزیه و تحلیل موسیقی ایرانی ، موسیقی و اسلام، بررسی رسالت کهن موسیقی ایران و …. پرداخت.

  • فعالیت‌ها :

داریوش صفوت در سال ۱۳۴۷ مرکز حفظ و اشاعه موسیقی ایران وابسته به سازمان رادیو و تلوزیون وقت را بنیان نهاد و تا سال ۱۳۵۹ مدیریت آن را بر عهده داشت. این مرکز در گسترش موسیقی اصیل ایران و پرورش موسیقی دانان جوان سهم به سزایی داشته است. از جمله ویژگی‌های این مرکز، این بود که شاگردان حقوق می‌گرفتند تا از بزرگان موسیقی ردیف و نوازندگی بیاموزند. شاگردانی که بعدها هر کدامشان برای خود در جامعه موسیقی افرادی صاحب‌نام شدند. نام‌هایی چون : محمد رضا لطفی، پرویز مشکاتیان، حسین علیزاده، داریوش طلایی، داودگنجه‌ای، جلال ذوالفنون، مجید کیانی، محمد رضا شجریان، علی اکبر شکارچی، محمد علی کیانی‌نژاد، داریوش پیر نیاکان، مرحوم نورالدین رضوی سروستانی و …. از جمله افرادی بودند که زیر نظر دکتر صفوت و بزرگانی چون سعید هرمزی، فروتن، دوامی، شهنازی، بهاری و …. هم درس موسیقی آموختند و هم درس زندگی هنری. او هم چنین کنسرت‌های متعددی را در نقاط مختلف جهان اجرا کرده است.
دکتر داریوش صفوت با بیش از پنجاه سال تجربه فعالیت‌های اداری و اجتماعی معتقد بود که احکام، تقدیرنامه‌ها، نشان‌ها و …. بیانگر واقعی فعالیت‌های یک انسان در جامعه امروز نیست. برای اثبات این مدعا با لبخندی که در پشت آن یک طنز اجتماعی نهفته، در جایی گفته بود: در دهه شصت یک حکم از طرف دانشگاه، با عنوان نماینده تام الاختیار دانشگاه تهران در شورای ارزشیابی فیلم وزارت ارشاد ملی به من دادند. که هیچ وقت استفاده نشد و فسخ هم نشد! در قبالش کارهایی انجام شد مثل نظارت چندین ساله روی مرکز حفظ و اشاعه از سال ۶۹ به بعد که هیچ وقت حکمی بابت آن نگرفتم! و کلام آخر ….
حال این قلب آکنده از عشق و ایمان به موسیقی ایرانی از طپش بازایستاده است؛ اما خونی که به واسطه یک عمر خدمت صادقانه او به موسیقی ایرانی در رگ‌های این هنر جریان دارد ، همواره جاری و ساری خواهد بود.
منابع : مجموعه مقالات ویکی¬پدیا، همشهری آنلاین و بی بی سی فارسی.

  • شهرزاد شاه‌کرمی/مجله موسیقی ملودی

به‌مناسبت درگذشت محمودی خوانساری، استاد آواز

mahmoodi-khansari

به مناسبت دوم اردیبهشت ماه سال روز درگذشت استاد محمود محمودی خوانساری که در سال  ۱۳۶۶ درگذشت.

– هنر در هر روزگاری، نیازمند نیک مردمانیست که آن را از گزند زمانه بدور و نگاه دارند، ترویج دهند و به جهانیان عرضه کنند.

در بین شاخه‌های هنر؛ شاید هنر موسیقی به دلیل نوع ساختارش، بیشتر مورد تهدید قرار می‌گیرد، حیات کنونی موسیقی در ایران، مرهون همت اساتیدی‌ست که در دوره‌های گوناگون ، این هنر تاثیر گذار را نگاه داشته‌اند. به همین ترتیب آواز در موسیقی ایرانی در دهه‌های پیشین به همت چند نفر از اساتید این فن به حیات واقعی خود ادامه داده است که بی تردید استاد محمود محمودی خوانساری را میتوان یکی از آن چند تن دانست.

محمودی خوانساری در سال ۱۳۱۳ در شهر خوانسار و در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. ذوق و علاقه به خواندن از دوران کودکی در وی هویدا بود. محمود، نخست یک دوره‌ی کوتاه از تعالیم کمال ده‌گان بهره گرفت و برای ادامه تحصیل به تهران رفت.

نخستین کسی که به هنر محمودی پی برد و جذب سوز و صفای صدای گرم او شد، استاد ابوالحسن صبا بود. محمودی در محضر استاد صبا کار آواز را به طور پیوسته دنبال کرد و به فراگیری ردیف‌های آوازی پرداخت. چندی نیز نزد دکتر «منوچهر جهانبگلو» منتقد و کارشناس ارزنده موسیقی معلومات ردیفی خود را تکمیل کرد. او با گوش دادن به نوارهای اساتید آواز سید حسین طاهرزاده، رضا قلی میرزای ظلی و ادیب خوانساری و تمرین و ممارست بسیار، هنر خود را رشد داد و به مرحله پختگی رساند. پس از مدتی او به عنوان یکی از خوانندگان طراز اول مطرح گردید.

محمود خوانساری پس از سه سال همکاری با رادیو شیراز؛ فعالیت هنری خود را در رادیو تهران آغاز کرد و آثار ارزشمندی در این رشته از هنر ارائه داد، در حدود ۱۳۰ برنامه از گلهای رنگارنگ، برگ سبز، گلهای تازه و شاخه گل با صدای پر سوز خوانساری ضبط و پخش شد.

در برنامه گلها با نوازندگان نامداری چون: احمد عبادی(سه تار)، مرتضی محجوبی(پیانو)، حسن کسایی(نی)، علی تجویدی(ویلن)، فرامرز پایور(سنتور)، لطف الله مجد، جلیل شهناز ، فرهنگ شریف(تار)، حبیب الله بدیعی، رضا ورزنده، پرویز یاحقی، و همایون خرم(ویلن) همکاری کرد.

خوانساری در اجرای آواز دلنشین خود، از جان و دل و تمام وجودش بهره می‌گرفت و سبک خاص خود در موسیقی آوازی ایجاد کرد. فهم و شناخت وی از شعر، صحیح و از همین روی بیانش گیرا بود.

اگر چه محمودی خوانساری در دوم شهریور ماه ۱۳۶۶ در گوشه عزلت دیده از جهان فروبست، اما صدای او که سوز، صفا و صمیمیتی خاص در آن موج می‌زد از خاطر و دل هیچ شنونده‌ای نرفته و نخواهد رفت.

محمودی خوانساری هنرمندی بود که هموراه به موسیقی اصیل ایرانی وفادار ماند. مردی محجوب و فروتن بود که پاک و ساده زیست و سراسر زندگی هنریش گواه این مدعاست. روحش شاد.

برگرفته از «چهره‌های موسیقی ایران» جلد اول (شاپور بهروزی)

  • شهرزاد شاه‌کرمی/ مجله موسیقی ملودی

نقدی بر آلبوم جدید محسن چاوشی؛ من خود آن سیزدهم

mohsen-chavoshi

نقد آلبوم (من خود آن سیزدهم) محسن چاووشی به نگاشته علی اسفندیار و امیرضرابی را با هم در مجله موسیقی ملودی می‌خوانیم:

نگاهی به اسامی شاعران می‌اندازم. از وحشی بافقی تا مولانا! از واسوخت‌سُرای پُر آوازه دیار یزد تا شاعری که بیشتر عاشق است تا عارف!

وحشی: تکیه و تاکید‌های پایانی هر مصرع (غلط، عبث، بد، خطا) و آن از دست معشوق ِ خونین‌دل، دست‌کشیدن‌ها و پریدن‌ها و رمیدن‌ها از شاخص‌های اشعار وحشی بافقی است که چه دل‌نشین و به‌جا توسط واسوخت‌خوان‌ترین جوان موسیقی ایران خوانده شد! شاید روح وحشی بافقی‌ست که در جسم و جان چاووشی حلول کرده و شاید هم بالعکس، چاوشی در زیر لایه‌های این اشعار آنقدر فرو رفته که این‌چنین، کلامی که می‌خواند قابل باور و پذیرش است. حالا می‌خواهد هر چقدر هم قدیمی و خاک‌گرفته باشند این حرف‌ها.

مولانا: هیچ‌وقت نمی‌توانستم تصور کنم که تلفیق مولانا و چاووشی چنین شاه‌کار دل‌نشین و متفاوتی از آب درآید:”کو به کو”. کار هوشمندانه‌ی ترکیب دو تا از بهترین غزل‌های دیوان شمس و ملودی‌گذاری بر روی وزن‌های عروضی و کلاسیک بیش از پیش نشان داد که چاووشی ملودی‌ساز قهاری‌ست و باید نامش را هم ردیف افرادی چون سیاوش قمیشی، فرید زلاند و حسن شماعی‌زاده قرار داد. لرزش‌های این صدا در هنگام ادای کلمات “خاص و خلاص”  رعشه‌های لذت‌آوری به شنونده منتقل می‌کند و آن “از بر ما گریختی” مانند تلنگری بر تنگ ماهی، آدم را می‌لرزاند و سرهوش می‌آورد. مولانا برای اهل موسیقی پاپ و راک همیشه مایه دردسر بوده! اشعار مولانا دنیای غریب و لامکانی دارد و گزینش و تاویل و تفسیر اشعارش کار هرکسی نیست و این باعث شده بر حق این اشعار ستم‌های زیادی، چه در حوزه ی موسیقی پاپ و راک وچه در حوزه فلسفه وعرفان، برود. ولی چاووشی که قدر هنر و زیبایی را می داند به خود اجازه چنین مداخله‌ای را نمی‌دهد. خودش را به دست مولانا می‌سپارد و این را می‌توان از ملودی قراضه‌چین به خوبی حس کرد. چاووشی بدون هیچ تاویل و دست بردن به مفاهیم مولانا خودش را به دنیای اشعار او می‌سپارد و حتا با کمک گرفتن از تنبور و دف و نواهای موسیقی اصیل ایرانی فضا را برای شنونده آماده می‌سازد. وقتی می‌شنوم”شیرمردا”، می‌گویم اجتماعی ‌رین آهنگ چاووشی! آن هم به مدد آرایه‌ها و کنایات بی‌نظیر حضرت مولانا که سبب شد این شعر به سلامت از فیلترینگ ارشاد گذر کند و به گوش ما برسد.

شهریار: عاشقانه‌های پر سوز و گداز این آلبوم به عهده شهریار است. وقتی یک جوان مجرد می‌خواند “تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار/ گشتم آواره  و ترک سر و همسر کردم” و یا “تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم” خیلی متاثر کننده است. انتخاب این اشعار در گذشته و زمانی که چاووشی هنوز ازدواج نکرده بود نشان از هم‌ذات پنداری عمیق و نزدیکی است که خالق اثر با کلام شهریار پیدا کرده است. ملودی‌هایی که چاووشی بر روی این دو شعر گذاشته به راستی در خور و شایسته است ولی افسوس که تنظیم پر از کلارینت شهاب اکبری هیچ کمک شایانی به فضای شعر زیبای من خود آن سیزدهم نمی‌کند. شاید هدف و تفکرِ در پس این تنظیم، ناشی از تلاش نافرجام شهاب اکبری برای نزدیک کردن حال و هوای این تراک به سمت و سوی موسیقی نواحی آذربایجان  که زادگاه شهریار است، باشد که متاسفانه، آدم را به یاد موسیقی متن فیلم‌های ترکیه‌ای می اندازد و شنونده را به دست حسرت می‌سپارد و حریص می‌کند برای شنیدن تنظیم‌های پیشین این کار (شاید تنظیم محمدرضا آهاری در گوشه‌ای از آن استدیو دارد خاک می خورد…)

باباطاهر: نگار باباطاهر همدانی شاید نقطه جوش خیلی از آنهایی باشد که چاووشی گوش نمی‌دهند. آهنگی که ملودی شیرین در مایه‌های دشتی و تنظیمی در حال و هوای ملودی و موسیقی دهه‌های گذشته دارد. این شاخصه‌ها باعث گوش‌آشنا بودن این آهنگ می‌شود و خیلی‌ها که شاید اصلن از چاووشی خوششان نمی آید را جذب خود می‌کند که ممکن است این کشش دریچه‌ای برای ورود به دنیای موسیقی چاووشی باشد!

خیام: ترس از کاور بودن تنظیم را که کنار بگذاریم، بهترین شیوه برای بیان این چهار بیت همین تنظیم شهاب اکبری است! چهار بیت از خیام بزرگ. بزرگ به اندازه‌ی شکسپیر و گوته و حافظ! رباعیات خیام یکی از پر فروش ترین کتاب‌های دنیاست. چه انتخابی بهتر از این برای اتمام یک مجموعه‌ی موسیقیایی فاخر؟ دو رباعی هشداردهنده و انذارکننده! مخاطبش هم آدمی است! بشر، موجودی که هیچ‌گاه از گذشتگانش درس نمی‌گیرد و دائمن در تلاطم و اغتشاش و خون و خون‌ریزی‌ست. این صدا چه طنین حماسه‌واری دارد! طنینی که در هیچ کدام از آهنگ‌های گذشته از او نشنیده بودیم و باید به چاووشی تبریک گفت که به جای دست‌کاری بیش از اندازه، گلویش را جایگاه فریاد خیام کرد و خطاب به سران و سردم‌داران چنین نکوهشی را سرداد : “شاهان و سران و سروران زیر گلند”

بعد از این آلبوم ، کار برای ادامه دو چندان سخت خواهد شد! گوش‌هایی که از حنجره عزیزش چنین کلام و چنین اشعاری نوش می‌کنند برای‌شان سخت خواهد بود که ترانه‌ای هم‌چون “خلیج ایرانی” (که یک مشت کلمات بی‌معنی و درهم و برهم مثل “آزادی” و “آبادی” را با هم مخلوط کرده بود.) را به جان بخرند. این آلبوم می‌تواند به منزله نقطه صعود ِ دیگری باشد و وانگهی حتا می‌تواند آغاز یک زوال بی‌برگشت را هشدار دهد. انتخاب با خود اوست. یا یک “شیرمرد” بماند یا یک “مردم آزار” شود !

  • کاور، بایسته‌ها و شایسته‌ها:

عابد بسطامی بیشتر از این‌که در زمینه موسیقی مهارت داشته باشد، طراح خوبی است (فرزاد متین/طراح کاور آلبوم ژاکت محسن چاووشی/ مصاحبه باوبسایت چاووشی ها/ دی‌ماه ۱۳۹۰).
و اینک پس از پنج سال بازگشته تا همان نام‌واره (لوگوتایپ) لنگه‌کفش و متاسفم را به رخ این انبوهه خیره‌سر بکشاند! طراح و خواننده این‌بار دست‌به‌یکی کرده تا سِنس نیمه اول دهه هشتاد را به خریداران این حس تسری دهند. چشمک‌زدن‌های خواننده پیش از ریلیز آلبوم و اشاره‌هایی به کاور خاصش این‌بار بیشتر حواس‌ها را پرت خود می‌کند(!). بعد از سورمه‌ای – سفید بودن و فیروزه‌ای – قهوه‌ای شدن و گشتن به سمت زرد – مشکی، این‌بار لجنی(=یشمی)، عابد بسطامی می‌آید، تا نوید خاص‌بودن را بدهد!
پیش از بررسی (نمودار سینوسی، نقطه عطف):
رنگ‌بندی مناسب، تبلیغلات ناشیانه، قوت مقوایی کاور، کدهای پیشواز، فونت نامناسب “من خود آن سیزدهم”، لوگوتایپ جذاب، تایپوگرافی ساده و گیرا، تصویر نه چندان جالب رو، عدم مفهوم‌سازی روی جلد، عکس جذاب استند، پرتی ولت‌ها، تکرار “من خود آن سیزدهم”های پایین کاور…
با رعایت حدود انصاف و درنظرگرفتن حس مثبت به طراح کاور نیز، مابه ازای هر پوئن مثبت در فاکتورهای منفی از موانع گرفتن امتیاز کامل در طراحی خواهد بود. روتین شدن تبلیغات آلبومی (منهای مزیت‌های آن برای تهییه کننده) یک ضعف است! البته نه از جانب طراح.(طراح فقط عامل است). لیکن وجود کدهای پیشواز (که شاید) سود چندانی به دنبالش نیست، بیش از پیش بر نقاط ضعف یک طراحی پافشاری کند. که البته در این یک مورد، ترکیبی از زرد ایرانسلی(!) و یشمی زمینه (این رنگ در برخی کاورها تیره‌تر و دربعضی روشن‌تر مشاهده شد)، در نگاه نخست قدری از آن ذوق‌شکنی بکاهد. فونت کوفی “سیزده” کشیده شده در استند ۲ و ۳ آن هم با تاری حدودن ۶۵ درصد و درحاله‌ای از ابهام بودنش به نوعی تداعی‌گر نحوست این “۱۲+۱” است(!)
هرچند لیست نوازندگان (که معمولن در بک کاور درج می‌شود) و آن تیبل پررنگ کدها سبب پرکردن فضاهای پرت استندها شده، اما می‌توانست جای خود را به ابیات دهد. عکس افکتیو و اسپلش شده و چه بسا خاص (خاص نه هم‌سنگ سلطان!) در استند چهارم می‌توانست جای‌گزین عکس بی‌حال روی کاور باشد! تا بیننده به هنر هرچه بیشتر طراح واقف شود. این است که نمودار سینوسی خوبی‌ها و بدی‌ها این‌بار با هم‌سویی نکات مثبت و منفی در نقطه عطف قرار می‌گیرد و همین حد تعادل، بستر را برای پیشرفت‌های آتی فراهم می‌کند (انشاا…).

  • علی اسفندیار – امیرضرابی/مجله موسیقی ملودی

هنرمند، حقوق‌ات را بشناس! – قسمت دوم

melodymag

بهزاد رئیسی/ مجله موسیقی ملودی: هیچ فکر کردید که چرا آثار موفق موسیقی پاپ جهان، بارها و بارها “بازخوانی”، “بازاجرایی” و “بازتنظیم” میشوند؟!
اما آثار موفق در ایران، یا فقط یک اجرا دارند، و یا معمولا تنها توسط خواننده اصلی ِ اثر، “بازخوانی” میشوند؟

  • چرا “بازخوانی”، در موسیقی پاپ ایران کمتر انجام می شود؟

آهنگ besame mucho (به معنی “مرا ببوس”)، برای مثال بیش از ۱۲۰ بار، به شکل با کلام (به زبان های مختلف و توسط اشخاص بسیار) و بی کلام (اجراهای متعدد ارکسترال، تکنوازی) و… بازاجرایی و بازخوانی و ارائه مجدد شده است.

ولی در موسیقی پاپ ما، تنها تعداد اندکی از آهنگ های پاپ، “بازخوانی” شده اند….! (آنهم با تکیه بر اعتماد بنفس کاذب و پررویی اشخاص اجرا کننده، و بدون اجازه ی پدیدآورندگان اثر!) و صد البته بازخوانی آثار یونانی و ترکی و عربی هم بازار گَرمی دارد. من اسمش را میگذرام؛ “باز-دزدی”! (حالا اگر ملودی یا ترانه را به اسم شخص پدیدآورنده میزدند، کمتر دلمان می سوخت!)

علت اینجاست که در ایران این تصور اشتباه وجود دارد که وقتی (مثلا) ملودی و یا ترانه ای، جهت اجرا، به یک خواننده ارائه میشود، در واقع (به اصطلاح ِ غلط!) “واگذار” میشود! (یعنی “فروخته” می شود!)
یعنی چیزی شبیه به خریدن شلغم! کیلویی ۲ تومان. که وقتی کسی آن را می خرد، حق دارد همه اش را تا ته، و تنهایی بخورد. اگر هم کسی دست درازی کرد، با چنگال می زند روی دستش! و یا اینکه اصلا میتواند بریزدش توی جوب! (چون “مااال” خودش است!)

در حالی که (همانطور که در بخش اول اشاره شد)، اثر هنری، قابل “واگذاری”، خرید و فروش، و یا حتی “اهداء” نیست! مثلا ترانه سرا و یا ملودی ساز (که طبق همین قانون دست و پا شکسته موجود در ایران، صاحب انحصاری و ازلی و ابدی اثرش دانسته می شود)، صرفا میتواند برای اجرای اثرش توسط خواننده، در مقابل مبلغ توافق شده، یک “اجازه نامه” امضاء کند.
“اجازه نامه” به معنی اینست که خواننده، صرفا اجازه ی “اجرا”ی آن اثر را دارد (که تازه آن هم می تواند، فقط به “ارائه آلبومی” اثر، محدود باشد، و در قرارداد، اجرای هر کنسرت را منوط به “اجازه نامه” جدید کرد!). و این قرارداد، به هیچ وجه “تملک”ی نسبت به اثر، برای خواننده ایجاد نمیکند. پس اثرتان را به هرچند نفر که خواستید بسپارید، تا با اجراهای مختلف و (اگر “ترانه سرا”اید) با ملودی های چند ملودی-ساز، اثرتان بیشتر و بهتر شنیده شود.

در همه کشورهای آدم حسابی دنیا، وقتی کسی بخواهد یک اثر را (تفاوتی نمی کند که مجری اصلی و نخستین آن، چه کسی باشد)، “بازخوانی” کند، باید از صاحبان اثر (که همان “پدیدآورندگان” اثر باشند،)، یا وراث آنها، “اجازه نامه” بگیرد (و نه از خواننده و یا تهیه کننده و یا شرکت یا…!) و “حق اجرا” پرداخت کند.

پس خیلی واضحه که مثلا یک “ترانه سرا” یا “ملودی ساز” (melodist)، دوست دارد که اثرش، توسط تعداد هر چه بیشتر ِ هنرمندان، ارائه بشود تا از همه ظرفیت و قابلیت اثرش، بوسیله استعدادهای مختلف استفاده شود، و هم اینکه “حق اجرا”ی بیشتری دریافت کند.

در حالی با فرهنگ اشتباهی که در ایران وجود دارد؛ هر کسی که بابت اثر پول پرداخت کرده است، صاحب اثر شناخته می شود! که هم فرهنگ اشتباهی است، و هم اصولا این تملک و تصاحب، فاقد وجه قانونی است.
و مسلما هر خواننده ای، دوست دارد مجری اول و آخر هر اثری خودش باشد، تا مبادا دیگران اجرای بهتری انجام بدهند…. پس اجازه ی اجرای مجدد اثری که خوانده است را به هیچکس نمی دهد.

متاسفانه همین مسئله در رابطه مالی بین شرکت و خواننده هم وجود دارد. یعنی شرکت فکر میکند چون دوزار چک (معمولا هم بی محل!) کشیده، آلبوم را عین یک دیگ حلیم تصاحب کرده، و همه اش را میخواهد تنهایی بخورد و به کسی هم نمیدهد…! چیزی هم بگویید، میگوید (بلانسبت!) : “دست خر کوتاه! پولشو دادم دادا…!؟”

کمک کنید تا این مساله را همه به هم بگوییم. انقدر برای هم تکرار کنیم که بصورت یک فرهنگ و یک چیز طبیعی دربیاید. همانطور که صورت اشتباهش، بر اثر تکرار، جا افتاده، صورت درستش هم با تکرار، جا خواهد افتاد.

  • بهزاد رئیسی/ مجله موسیقی ملودی

نقدی بر اثر جدید گروه رستاک؛ سرنای نوروز

melodymag

سرنای نوروز اثر جدید گروه رستاک است که پیش از نوروز ۹۲ در بازارهای موسیقی کشور منتشر شد. «رضا عابدیان» نوازنده کمانچه سابق این گروه، نقدی را در مورد آلبوم سرنای نوروز نگاشته که با هم آن‌را در مجله موسیقی ملودی می‌خوانیم:

«به نظرم هر نقدی را باید متناسب با معیار و مقیاسی نوشت. میزان ادعا را سنجید و اعتبار نقد را مخدوش نکرد. دیدگاههای منتقدانه در ایران معمولا با خصومت های شخصی ویا احساسات مثبت نویسنده توامان شده؛ هجونامه ای می شود و یا یک مدیحه سرایی. نخست بگویم که من از قدمای رستاک بوده ام؛ اینک روبروی آن نشسته ام و قصد ارزیابیش را دارم. امیدوارم نه هجوی بنویسم و نه مدحی بلکه اعتبار نوشته ام در حقیقت سخنم نهفته باشد نه در واقعیت روزهای سخت زندگی ام.»
۱-بیشترین نقد رستاک از جانب دوستانی است که در ژانر سنتی کار می کنند. نقد آنها دو موضوع اصلی دارد: یکی اینکه رستاکیان موسیقی را اسباب درآمد و ثروت اندوزی خود کرده اند و دوم اینکه موسیقی رستاک بازاری است و شعور مخاطب را نادیده می گیرد.در واقع این افراد درست همان چیزهایی که خود به آن نرسیده اند را اصل و اساس نقدشان قرار داده اند.یکی اینکه هیچگاه نتوانسته اند موسس و یا نوازنده گروهی باشند با یک بستر؛ چارچوب و قوانینی ( حتی غلط )برای در آمدزایی و تامین هزینه ها . دوم اینکه کارکرد شورآفرینی در موسیقی بعنوان یک هنر مستقل ونه زیر مجموعه شعر و ادبیات ؛ بسیار بالاتر از شعور آفرینی است.اگر بپذیریم که هر کنش روحی ( از جمله شور؛ شوق و تهییج احساسات) از خلال تجربیات و آگاهی ما (شعور) می گذرد ؛ از آنجا که این آگاهی و تجربه آن هم در عصر حاضر؛ لحظه به لحظه در حال افزایش است پس مخاطب رستاک نیز مستثنا از این قضیه نیست.البته به جز برخی هنروران موسیقی سنتی ایران ؛ کمتر موزیسینی بصورتی واضح چنین ادعایی دارد که با موسیقی خود شعور مخاطب را افزوده است.
۲- واقعیت این است که روند موسیقی سنتی بعد از یک دوران طلایی بیشتر دچار نشیب شده تا فراز و نشانه های این افت فراوان است.مخاطب این موسیقی ملودی های ماندگاری نمی شنود که بخواهد زمزمه شان کند.گروه های مجری این موسیقی نیز با تلفیق و یا گاه کشاندن هنرپیشگان سینما بر روی صحنه ؛ در کنار خود؛سعی در جذاب جلوه دادن کارشان داشته اند.این ژانر موسیقی از توده مردم فاصله گرفته و به دوران جنینی خود ؛ زمانی که به دربار و طبقه مرفه تعلق داشته برمیگردد اما این بار درباری نیست تا پذیرایشان باشد و حتی طبقه مرفه نیز وضعیت شنیداری خود را تغییر داده است.میزان فردیت و تک محوری بودن افراد و نظرهای افراطی شان موجبات تلاشی و از بین رفتن حرکات موثر این موزیک شده است.شاید حقیقت این موسیقی بسیار با واقعیت امروزی آن متفاوت باشد.
۳-در رستاک ؛افرادی برخاسته از این ژانر موسیقیایی با سازهای سنتی و محلی ؛ متنی دیگر را قرائت کرده اند.آنها موسیقی محلی و نواحی ایران را دستمایه تولیدات خود قرار داده اند.طبیعی است که افراد متوهمی که خود را متصدی موسیقی محلی می دانند بیقرار شده و از این وضعیت ناخرسندند.موسیقی محلی میراث فرهنگی مردم است و کسی نمی تواند ادعای مالکیت آن را داشته باشد.نقد این عزیزان این است که قرائت رستاک از موسیقی نواحی ؛بدعت و یا دستکاری در این ژانر کهن است و تولید و بازروایی رستاک را فاقد ارزش قلمداد می کنند.من به عنوان یکی از اعضاء اصلی و قدیمی این گروه, اذعان دارم که در تمرینات اعضاء اصلی سالها طول کشیده تا نوازندگان به تاویل های مشترک و یکسان از یک قطعه برسند و همگی شان می دانند که ممکن است این برداشت برداشت اصیلی از اصل قطعه نباشد. بعبارتی رستاک به زبان خود قطعه ای را دوباره بازنمایی و بازروایی می کند.

حال با توجه به این سه نکته ؛ به مواردی نیز اشاره می کنم که در مورد کار سوم رستاک از آن بیمناکم و امیدوارم دوستان و همکاران سابقم پذیرایشان باشند :
۱- همه گروههای آرتیستیک و هنری در جهان در کستینگ خود فاصله ای را با مخاطب خود حفظ میکنند که موجب سلامت و ثبات ذهنی شان خواهد بود.اجراهای زیاد ؛ همایشی و مناسبتی ؛ همسو کردن بینش زیباشناسانه با خواسته های عوامانه مخاطب ؛ موجبات نزول شاءن هنریشان خواهد بود.رگه هایی از این تذکار در سرنای نوروز مشاهده می شود.
۲- زمان طولانی قطعات گاهی موجب کلافگی مخاطب شده است.هللیوسا در قطعه بندری در میانه ترانه صیادها و خیام خوانی جدای از تذکار قبلی ؛ گویا تنها برای طولانی کردن اثر ؛ افزوده شده است.
۳- هارمونیزاسیون و کنترپوآنتیک کردن ملودیهای محلی هر چند جذاب بوده و هست اما پیچیده کردن تمهای محلی که در این اثر به اوج خود رسیده است؛گویا مخاطب را در تعقیب خطوط موسیقی سردرگم می سازد.در اجراهای صحنه ای این آثار دوستانی گله مند بودند که این موسیقی و زحمتی که برای آن کشیده شده در میان همراهی هواداران و هیاهوی آنان گم شده و چیزی از ظرافت های آن شنیده نمی شود.

melodymag

۴- زمانی یکی از اساتید موسیقی سنتی اظهار داشته بودند که اگر با نوازندگان چهارراه سیروس هم کنسرت بدهند باز هم مورد استقبال قرار خواهند گرفت.یکی از بزرگان رستاک نیز بهنگام جداییم از رستاک جمله ای به این مضمون فرمودند که رفتن یا نرفتن تو اثری در رستاک ندارد چرا که رستاک به یک جریان تبدیل شده است. قطعا اعضا اصلی به اهمیت حفظ بقیه اعضاء قدیمی و اهمیت کار گروهی واقفند چرا که بارها و بارها در مصاحبه های سرپرست محترم گروه نیز به این نکته اذعان شده است. لذا امیدوارم دوستانم بیش از پیش خود را در معرض نقد قرارداده ؛نصیحت مشفقانه بزرگان و اهالی موسیقیایی کشور را دستمایه ارتقاء کیفی تولیدات خود قرار دهند تا همچنان بعنوان یک جریان مثبت موسیقیایی پلی باشند بین مخاطب و موسیقی نواحی. همانند سازی همدلانه از سوی مخاطبین آنچنان مجذوبشان می کند که داوری نقادانه را ناممکن می سازد از طرفی رویکرد صرف عقلایی و فاصله دار نیز ممکن است درک احساسی موسیقی را با دشواری روبرو کند.در رستاک دو نفر به شدت توانایی فاصله گرفتن و نقد از بیرون را دارند که وجودشان برای گروه مغتنم است.سیامک سپهری و پیران مهاجری.پس چه خوب می شود اگر این نقد ابتدا با قوتی بیشتر بصورت درون گروهی انجام شود و همه جانبه به سمت همه اعضا تسری یابد.

۵- گلن گولد کانادایی نوازنده بزرگ پیانو؛ در سن ۳۱ سالگی از کنسرت و صحنه کناره گیری کرد. او کف زدن در کنسرتها را محکوم کرده و مدعی بود که شنونده در خانه با تنظیم پیچ های دستگاه پخش خود؛ توان افزایش درک و لذت تجربه موسیقیایی خود را داراست. بدیهی است که ممکن است افرادی هیچ شباهتی بین صداهای اجرا؛ صحنه ای و فیلم ضبط شده نبینند اما این نباید بهانه ای باشد برای اینکه کیفیت صدابرداری کنسرت های رستاک در طول این سالها تغییر محسوسی نکند پس اگر هنگام تنظیم قطعات برای تعدد خطوط هارمونیک و کنترپوانتیک؛ کثرت هم آوایی توام با کوبش سازهای متعدد کوبه ای سقفی در نظر گرفته شود کار بیهوده ای نخواهد بود. دوستان حتما می دانند که کیفیت اجراء قطعه بندری بر روی صحنه چونان همهمه ای گنگ در میان هیاهوی هوادران است.
۶-در اجرای موسیقی کرمانجی و برخورد با آن اتفاق رستاکی نیفتاد.در همه اقوام من نواهایی انتخاب شده بودند که آگاهی همگان از آنها همدلی را تداوم و به همنوایی مخاطب ثباتی می بخشید و ضمن آن نمونه تازه ای از تجربه مشترک می آفرید.در اغلب آثار رستاک این خصوصیت وجود دارد اما در قطعه کرمانجی چنین حسی برای من بوجود نیامد.
۷-استقبال ؛هیاهو و تشویق حضار در سالن های کنسرت گاه نه بدلیل مرغوبیت اثر و یا جریان ساز بودن و تحلیل کار بلکه ناشی از دیدار هنرمندان اثر و اکت های آنان بهنگام اجراست. آنتونی استور در کتاب موسیقی ذهن و بدن می نویسد: تردیدی نیست که برای بسیاری از مردم تماشای حرکات موسیقی دانان در طول اجرای زنده اثر دلیل مهم رفتن به کنسرت ها در برابر گوش دادن به موسیقی در خانه است.این درست است اما برخی از فیگورهای دوستان نوازنده؛ تصنعی و افراطی و تکراری به نظر می رسد.
۸-گلیساندوهای عود و تارها در چندین قطعه مکررا اتفاق افتاده و فانتزی ایجاد شده را بی مزه کرده است. همچنین نحوه حضور اساتید موسیقی نواحی در مستند های فیلم بعد از دو سال بسیار پیش پا افتاده و نخ نما شده بود.
۹- نامگذاری کار گویا با عجله و یا بدون وسواس صورت گرفته است.رنگواره های کهن ؛ همه اقوام من؛ ناگهان ختم شدند به یک ترکیب سهل و ممتنع و سردستی.
۱۰- رستاک می داند که موسیقی محلی ایران تنها در شادی و هلهله خلاصه نمی شود.شادی و شور و برانگیختگی هیچ بد نیست کما اینکه برای برخی از مردم ما شفا هم هست اما در نبود غم ؛ شادی کرخ کننده و بیمار گونه جلوه می کند.آدرنو موسیقی را بازتاب مکانیکی احوالات اجتماعی نمی داند.من هم بر همین باورم اما وجود قطعاتی چون قطعه بختیاری در این آلبوم بسیار شنیدنی ترش می ساخت و کلیت فضا را حقیقی تر جلوه می داد.به شکلی که برخی این داعیه را نداشته باشند که گویی اینان به قصد تجارت آمده و فقط سعی در فروش کالایی بنام شور کاذب را دارند.

در پایان خوب است به تذکر دوستانی که نگارش این سطور را در آینده بهانه ای برای ره یافت دوباره من به گروه می دانند اشاره و در جوابشان به این بیت بسنده می کنم:
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه‌ی بامی که پریدیم ، پریدیم !
این درست است که در طول سالها فعالیت رستاک افرادی به آن پیوسته و از آن جدا شده اند ؛هر دو طرف چونان پیکری زنده که گاهی خود را تکانده و تجدید قوا کرده . بی شک استفاده از تجربیات دو طرف و تعامل آنها کارساز خواهد بود.نوشتن این سطور در وهله اول پاسخی بود به دوستان هنرمند عزیزی که در نقد رستاک بیشتر از آنچه که خود رستاکیان ادعای آن را دارند زیاده روی می کنند و در نوبت دیگر یادآوری دلسوزانه مواردی بود از آنکه مدت طولانی از زندگیش را برای گروه صرف کرد از همه دوستانش در رستاک آموخت و مطمئنا چیزهایی نه چندان بدی در رستاک به یادگار گذاشت.

  • رضا عابدیان /اسفند ماه ۹۱

درباره داوری‌های بخش رقابتی بیست‌وهشتمین جشنواره موسیقی فجر

fajr-festival-melodymag-com_

بیست و‌هشتمین جشنواره موسیقی فجر هم با تمام فراز و نشیب هایش به پایان رسید و باز هم مثل سال های پیش بحث هایی جدی در مورد داوری غیرمنصفانه مطرح است که نمی‌توان به راحتی از آن گذشت.
محمدرضا جهرمی/ مجله موسیقی ملودی: امسال با توجه به بودجه اندک تخصیص یافته به بخش موسیقی متاسفانه شاهد به اشتراک گذاشتن مقام های اول تا سوم در اکثر شاخه ها بودیم که جای بسی تامل است. در مورد بخش رقابتی کلاسیک غیر ایرانی، که شامل حرف و حدیث های زیادی میشود گروه کوارتت گیتار باران به مقام نخست و کوارتت زهی کادانس از تبریز به مقام دوم دست یافتند.در این بخش گروهی حایز رتبه سوم نشد.
اما با توجه به شرکت ۶ گروه در این بخش و استقبال شنوندگان، به نظر می‌رسد گروه تریو مدیانت از بیشترین محبوبیت در میان سایر گروه (از نظر شنوندگان) برخوردار بود که ظاهرا با توجه به نظر هیات داوران حایز هیچ رتبه‌ای نبوده است.
اکثریت موسیقی دانانی که در کنسرت گروه تریو مدیانت شرکت داشتند به این مساله اذعان کرده‌اند که اجرای این گروه بالاتر از سطح اجرای موسیقی کلاسیک رایج در ایران بوده است. از نظر کوک، آنسامبل و قطعات اجرایی و تکنیک‌های منحصر به فرد هرکدام از نوازندگان گویای این موضوع بود.
این موضوع جای بسی تامل دارد، چرا که با به وجود آمدن این دلسردی در هر گروهی پس از یک اجرای منحصر به فرد سبب عدم تمایل به ادامه این راه می‌شود. سوال اصلی اینجاست که معیار انتخاب چه چیز هایی می‌تواند باشد؟ جواب بسیار مشخص است! معیارها بسته به سلیقه متفاوت و به آسانی قابل تغییر است. بنا بر این ما اگر از لحاظ فنی مساله را بررسی کنیم به نتیجه‌ای نمی‌رسیم. پس احتمالاً معیارهای دیگری مد نظر قرار گرفته که ما از آن بی اطلاعیم!
متاسفانه هیچ هیات نظارتی برای این‌گونه قضاوت‌های ناعادلانه وجود ندارد و ما شاهد تداوم این عمل در چند سال اخیر و مبدل شدن این امر به عادت شده‌ایم. ای کاش می‌توانستیم با برگزاری رقابتی سالم میان جوانان، آنها را به تلاش و کوششی بیشتر تشویق کنیم تا رقابتی که نتیجه‌ای جز دلسردی و یاس برای نوازندگان جوان که برای بهتر بودن سختی و مرارت کشیده‌اند، ندارد.
ای کاش بعضی از اساتید به جای دادن مقام‌، تلاش و سخت کوشی را به شاگردان خود می‌آموختند، تا در میدان رقابت با دانش و هنر خود رقابت کنند. بدون تردید دادن مقام نخست، اعطای سال‌ها تلاش و تمرین مداوم نیست و فرقی در اصل مطلب که کیفیت نوازندگی و اجرا است نخواهد داشت. اما این داوری‌هایِ از روی قرض تنها شان و منزلت بزرگ‌ترین جشنواره‌ی موسیقی کشور را زیر سوال می‌برد و سبب افت کیفی جشنواره می‌شود.
اگر در مقام مقایسه هم باشد نه فقط در بخش کلاسیک بلکه در بخش ایرانی هم گروه‌های معترض کم نبوده و از اجرای گروه‌های حایز رتبه با مشکلات فنی خبر دادند. این بخش هم از موارد فوق‌الذکر مستثنا نیست و پاسوز این مسائل شده‌اند. امیدواریم در سال های آتی سیاست‌های مربوط به این هنر فاخر در جهت ارتقا سطح بنا شود.

  • محمدرضا جهرمی/ مجله موسیقی ملودی

هنرمند، حقوق‌ات را بشناس! – قسمت اول

melodymag

بهزاد رئیسی/ مجله موسیقی ملودی: اگر از غر زدن درباره تصویب نشدن قانون “کپی رایت” بگذریم، بیاید در چهارچوب قانون موجود و وضعیت حاضر، ببینیم که چه حق و حقوقی داریم.
بخشی از قانون حمایت حقوق مؤلفان و مصنفان و هنرمندان:

  • فصل دوم – حقوق پدیدآورنده

‌ماده ۳ – حقوق پدیدآورنده شامل حق انحصاری نشر و پخش و عرضه و اجرای اثر و حق بهره‌برداری مادی و معنوی از نام و اثر او است.
‌ماده ۴ – حقوق معنوی پدیدآورنده محدود به زمان و مکان نیست و غیر قابل انتقال است.

مطمئنم که از هر ده هزار هنرمند، حتی یک نفر هم کل این قانون را حتی یک بار نخوانده اند!
بنابراین می‌توان گفت که “همه” قراردادهایی که طبق عرف موجود نوشته می شوند، نه تنها فاقد اعتبار قانونی اند، بلکه جرم اند. بله، جرم! یعنی،چنین قراردادهایی، نه تنها در دادگاه قابل استناد نیست (و اگر هم هست، نباید باشد!)، بلکه دادگاه باید هر دو طرف قرارداد را بابت عقد یک قرارداد غیرقانونی، مجرم شناخته و مجازات کند!

مثلا؛ در عرف موجود وقتی که یک ترانه سرا، می‌خواهد ترانه اش را برای اجرای با موسیقی، در اختیار یک خواننده قرار دهد، بابت دریافت مبلغ دستمزدش، نوعی “رسید”، به خواننده (یا تهیه کننده) تحویل می‌دهد. متن این “رسید”، معمولا چنین چیزی است: “کلیه حقوق مادی و معنوی ترانه ی….، با مطلع ….، به آقا/خانم/شرکت ….، واگذار شد.//امضاء….” و به این “رسید”، اصطلاحا می گویند “واگذاری”.

یک بار دیگر متن قانون را بخوانید و با شرایط چنین “رسید”ی مقایسه کنید.

بزرگترین ایراد چنین “رسید”هایی اینجاست؛ که طبق قانون (همانطور که در بالا آمد)، حقوق معنوی اثر، “غیرقابل انتقال” است. یعنی حتی اگر چنین “رسید”ی نوشته شده باشد و ترانه سرا راضی هم باشد، حقوق معنوی، همچنان متعلق به ترانه سرا (پدیدآورنده اثر) خواهد بود.
ایراد دیگر اینست که هم حقوق مادی، و هم حقوق معنوی، هر دو، بصورت “انحصاری”، تنها و تنها در اختیار “پدیدآورنده” است. یعنی “حق نشر و پخش و عرضه و اجرا و بهره برداری از اثر”، تماما در اختیار “پدیدآورنده” است. و چون این حقوق، انحصاری است، هیچ کس نمیتواند آنها را (حتی بخشی از آنها را)، در اختیار بگیرد! (هرچقدر هم که پول پرداخت کرده باشد!)
melodymag

و نتیجتا چنین تصور می شود که وقتی اثری، به شخصی “واگذار” میشود، شخص خریدار، مالک و صاحب آن اثر خواهد بود! و اگر هنرمند، اثرش را دوباره به کسی “واگذار” کند، “اخلاق حرفه ای موجود” را زیر پا گذاشته است! که کاملا تصورات غلطی است.
بنابر قانون موجود، اصولا “خرید و فروش آثار هنری، ممنوع است”! بله، ممنوع!
حق یک هنرمند، نسبت به اثرش، چیزی شبیه به حق ابوت (پدری) است. یعنی همانطور که یک پدر، نمیتواند فرزندش را بفروشد، و اگر هم بصورت غیرقانونی فرزندش را فروخته باشد، باز هم نمیتوان قبول کرد: “چون فرزندش را فروخته است، پس دیگر، او پدر این فرزند نیست” هم چنین چیزی قابل پذیرش نیست، و هم اینکه، قانون برای چنین “خرید و فروشی”، مجازات قائل می‌شود. ولی میبینیم که هنرمندان، بدون اینکه به حقوق خود آگاه باشند، تن به عقد چنین قراردادهای ظالمانه و احمقانه ای میدهند.
در واقع شخص یا شرکتی که قصد هرگونه بهره برداری مادی از اثر هنرمندی را دارد، تنها می‌تواند در مقابل مبلغی توافقی، از هنرمند “اجازه نامه” (یک اسم پیشنهادی) بگیرد. پر واضح است که این “اجازه نامه”، برای کسی که پول پرداخت می‌کند، به هیچ وجه، هیچگونه “حق مالکیت”ی ایجاد نمی‌کند. و تنها به این معنی است که او میتواند بابت مبلغ پرداختی، به صورتی که در قرارداد ذکر می‌شود، اثر را اجرا یا منتشر کند. همین! (بگذریم که در قانون کپی رایت، غیر از پرداخت آن مبلغ، بابت هر “فروش”، درصدی به “پدیدآورنده” تعلق می‌گیرد. در حالی که متاسفانه در ایران، اگر یک اثر یک میلیون نسخه هم بفروشد، هیچ چیزی عید عوامل پدیدآورنده نمی‌شود!)
به عنوان مثال، “اجازه نامه” میتواند (مثلا در مورد ترانه) چیزی شبیه به این باشد:
“بدین‌وسیله “اجازه”ی اجرای ترانه ی ….، با مطلع ….، برای اجرا در قالب آلبوم، به آقا/خانم/شرکت …. داده می شود.// امضاء….”
طبق چنین قراردادی؛ ترانه سرا، “حق دارد”، اجازه اجرای همان اثر را، به هر چند نفر که بخواهد، بدهد.
خواننده یا شرکت، حق هرگونه اجرای صحنه ای را، تنها با اجازه مجدد از صاحب اثر، دارد. مگر اینکه در قرارداد ذکر شده باشد. که پیشنهاد من به هنرمندان اینست که زیربار چنین تبصره هایی نروند، و از “حداقل” حقوق خود، نگذرند.
مساله  تاسف آور و به غایت مسخره ای که در این مورد دیده می شود این‌ است که شرکت ها، در کمال وقاحت، “اجازه اجرای کنسرت توسط خواننده” را، در قالب تبصره ای در قرارداد، منوط به اجازه خودشان می‌کنند و هر موقع که با کسی لج می‌کنند، کنسرت های او را تعلیق می‌کنند!
melodymag

در حالی که این خواننده است که پدیدآورنده آلبوم محسوب می شود و کلیه حقوق مادی و معنوی نشر و پخش و اجرا و عرضه و… اثر را در هر قالبی و در هرجایی به او تعلق دارد. و خواننده است که باید چنین حقی را در دست بگیرد، نه شرکت! (حقوقی که حتی بدون ذکر در قرارداد هم معتبر است!) و همان‌طور که گفته شد، خواننده، تنها باید از عوامل آثاری که می‌خواهد در کنسرت اجرا کند (ترانه سرا، آهنگساز و…)، “اجازه نامه” داشته باشد.
در نهایت مساله بسیار مهمی که هنرمندان باید بدانند، این‌ است که اگر هم چنین قراردادهایی را امضاء کرده اند، نگران نباشند! چنین قراردادهایی فاقد وجاهت قانونی و ضمانت اجرایی هستند و در صورتی که طرف قرارداد به شما اعتراضی بکند (که فرضا چرا اثر را برای اجرا در اختیار کس دیگری قرار داده اید؟)، قانون این حقوق را در “انحصار” هنرمند قرار داده است و نهایت اتفاقی که میتواند بیافتد این‌ است که هر دو طرف قرارداد، برای عقد چنین قراردادی، مورد مجازات قرار گیرند. (که این چنین حکمی هم، آن حق را از هنرمند نمی‌گیرد) و حقوقی که اشاره شد، حتی با مرگ هنرمند هم از او ساقط نمیشود!!
این مقاله، اولین “نوشته” از یک “سری” است، که قصد دارم عواقب چنین وضعیتی را بصورت مثال های گوناگون و در مسائل مختلف و مصادیق متفاوت، عنوان کنم. چون حتی با آگاهی از وجود این قوانین، بخاطر “عرف و رسوم غلط”ی که وجود دارد، خیلی از هنرمندان مصادیق آن را نمی دانند! و متوجه نمی شوند که در چه مواردی باید با استناد به این قانون، از حقوق خود دفاع کنند.و خواهش من از شما هنرمند، اینست که به هر صورتی که میتوانید، دیگران را به این مهم، آگاه کنید، تا “قانون”، به صورت “عرف” دربیاید و بتوانیم “فرهنگ سازی” کنیم. به امید روزهای بهتر، برای هنرمندان ایرانی…

  • بهزاد رئیسی/ مجله موسیقی ملودی