
از گروه مشهور و افسانهای بیتلها تنها دو عضو باقیمانده است. «سر پل مککارتنی» یکی از دو مغز متفکر بیتلها برای اجرای برنامه به ابوظبی آمده بود. «پرویز براتی» گفتوگویی را با وی برای روزنامهی شرق انجام داد که روز گذشته منتشر شد. این مصاحبه را در ادامه با هم میخوانیم:
پرویز براتی: هامر مدل H3 در بزرگراه میتاخت. عقربه کیلومترشمار از ۱۶۰ گذشته بود. ترانهای راک از سیدی پلیر اتومبیل پخش میشد. به راننده گفتم: با موسیقی راک چقدر آشنا هستید؟ به انگلیسی اما با تهلهجه عربی گفت: زیاد! رانندگی با موسیقی راک برایش یک تفریح بود. میگفت با بزرگان موسیقی راک آشناست. عاقبت به ابوظبی رسیدیم و مستقیم رفتیم سراغ یکی از دو ستاره باقیمانده گروه «بیتلها» یعنی پل مک کارتنی. مککارتنی لاغراندام و گیاهخوار، در حد امکان به سوالهای ما جواب داد. او تا چند روز دیگر قرار است در حاشیه مسابقات فرمول یک ابوظبی با گروهش روی صحنه برود. وقتی از علاقه ما به نقاشی و هنر آگاه شد، تصاویری از نقاشیهایش از جان لنون و اندی وارهول و همسر اولش لیندا را روی تبلتش نشانمان داد. دوست نداشت در مورد رابطهاش با «بیتلها» سوالپیچش کنیم، اما مگر میشود پل مک کارتنی را دید و از همکاریاش با بیتلها نپرسید؟! وقت تنگ بود. باید با تاکسی یا اتوبوس به دوبی برمیگشتیم. دیگر از هامر H3 که خیلی تصادفی ما را تا ابوظبی رساند، خبری نبود! خواننده و نوازنده ۶۹ساله انگلیسی تا چند روز دیگر برای اولینبار در امارات متحده عربی روی صحنه میرود.
- خیلیها، شما را به عنوان «عضو سابق گروه بیتلها» میشناسند. این طرز تلقی تا چه حد برایتان قابل قبول است؟
این تصور تا حدی نزدیک به واقعیت است، اما به تنهایی بازگوکننده تمامی حقیقت نیست. بخشی از حیات هنری من- و نه همه آن- در کنار جان لنون، رینگو استار و جورج هریسون گذشت. عضویت در گروه بیتلها یک دوره ۱۰ ساله از فعالیت موسیقی من را دربرگرفت، اما من بعد از آن در یک دوره ۱۰ساله دیگر (گروه وینگز) (Wings) را راه انداختم که از آن هم به خوبی یاد میکنند.
- چرا گروه بیتلها را ترک کردید؟
همیشه خودم را در جادهای تصور کردهام که انتهایی ندارد.
داستان جداییام از بیتلها را قبلا هم چندبار در مصاحبهها گفتهام. این مساله، مربوط به قبل از سال ۱۹۷۰ است، یعنی زمانی که مدیر هنری گروه ما، برایان اپستاین درگذشت. مرگ برایان، مخاطرات مالی فراوانی برایمان به وجود آورد.

- گویا اول از همه رینگو استار و جورج هریسون از گروه منشعب شدند؟
از اوایل دهه ۷۰ هرکدام از ما، راه خودمان را رفتیم. آن زمان شرایط به گونهای رقم خورد که عملا همکاری گروهی غیرممکن بود. فرقی نمیکند که چه کسی از گروه زودتر خارج شد. مهم این بود که در اوایل دهه ۷۰ ادامه همکاری فایدهای نداشت.
- شما این امر را رسانهای کردید. دلیل خاصی داشت؟
آن زمان من بسیار تحت فشار بودم. این فشار به دیگر اعضای گروه هم وارد میشد. علاقهمندان مدام میپرسیدند چرا از بیتلها خبری نیست؟ من در سال ۱۹۷۰ در آستانه انتشار اولین آلبوم انفرادیام خاتمه همکاریام را با گروه با خبرنگاران در میان گذاشتم.
- صحبتهای دیگری هم در مورد دلایل فروپاشی بیتلها خوانده و شنیدهایم…میتوانید به آنها اشاره کنید؟
اینها صحبتهایی است که زیاد شده. از جمله اینکه گروه تا سال ۱۹۶۶ با هم متحد بودند، اما بعد از آن با هم اختلاف سلیقه پیدا کردند…این اختلاف سلیقهها در هر گروهی طبیعی است؛ همچنان که من در گروههایی که بعد از بیتلها راه انداختم با اعضا اختلاف سلیقه داشتم.
- سلیقه خاص شما در بیتلها بر چه محوری بود یا چه نوع موسیقیای را توصیه میکرد؟
توصیهای در کار نبود! من تنها متکی به گرایش پاپ در موسیقیام بودم.
ولی گفته میشود علاقه جورج هریسون به موسیقی هندی بود و جان لنون هم طرفدار نوعی موسیقی تجربی، شخصی و در عین حال خلسهآمیز…
خب ممکن است این تمایلها در کار بوده باشد. ممکن است من از عادتهای برخی اعضا راضی نبوده باشم، اما اینها باعث ازهمگسیختگی و فروپاشی گروه ما نشد. من فکر میکنم دلایل متعددی زمینهساز جدایی اعضا از یکدیگر شد اما تاکید میکنم که مرگ برایان، ضربه بدی به ما زد. مرگ او در سال ۱۹۶۷، ناگهان بیتلها را با یک خلأ بزرگ مواجه کرد. لنون رابطه صمیمانه و نزدیکتری نسبت به ما با او داشت. فکر میکنم بیشترین ضربه روحی از این واقعه به او وارد شد.

- جان لنون بعد از مرگ برایان گفته بود بقای گروه منوط به خواست شماست…
این هم از آن حرفهاست.
- مصاحبه جنجالی لنون در سال ۱۹۶۶ که بیتلها را از مسیح محبوبتر دانسته بود، تاثیر منفی روی کار گروه نداشت؟
شما در پی یافتن سرنخهایی از جدایی بیتلها از یکدیگر و فروپاشی این گروه هستید. ولی محال است به نتیجه مشخصی برسید!
- دلیل این حرف چیست؟
به خاطر اینکه همانطور که گفتم مجموعهای از شرایط ما را از هم جدا کرد. پایان همکاری اعضای بیتلها محصول یک اختلاف سلیقه یا چیزی شبیه آن نبود.
- به هر حال، اظهارنظر جان لنون عواقب ناخوشایندی برای اعضای گروه داشت. این اظهارنظر، خشم مقامات واتیکان را برانگیخت و باعث تحریم آلبومهای بیتلها و حتی لغو کنسرتها در آمریکا شد…
بله، ما تاوان این اظهارنظر را دادیم، ولی تصریح میکنم که این مساله، دلیل از همپاشیدن گروه نبود، خصوصا از این نظر که لنون بعدا در نشستی خبری بابت اظهاراتش عذرخواهی کرد.
- جان لنون چند ماه قبل از مرگش، در مصاحبهای گفته بود شخصی به نام لورن مایکل پیشنهاد پرداخت سههزار دلار به شما برای همکاری مجددتان را با او، هریسون و استار داده بود. آیا این موضوع صحت دارد؟ در صورت مثبت بودن جواب، چرا این همکاری را پی نگرفتید؟
این داستان مربوط به سال ۱۹۷۶ است. مایکل تهیهکننده یک برنامه زنده تلویزیونی با نام «شبهای شنبه» بود. او میخواست ما در برنامهاش حاضر شویم. اتفاقا این پیشنهاد را قبول کردیم و یادم هست من و جان، قصد داشتیم به استودیوی مایکل برویم، اما آن شب خیلی خسته بودیم.
خلاصه تماس گرفتیم و این برنامه را لغو کردیم اما صحبتی راجع به روی صحنه رفتن و همکاری مجدد نبود. من اینجا باید یادآوری کنم که با وجود جداییام از بیتلها در سال ۱۹۷۰، در سالهای بعد روابط خوبی با اعضای گروه داشتم. پایان همکاری به معنای پایان دوستی نبود. ما ۱۰ سال از بهترین سالهای زندگیمان را در گروه بیتلها سپری کردیم. با اینکه بعد از بیتلها آلبومهای زیادی منتشر کردم، اما هنوز ترانه «دیروز» را که آن را برای بیتلها ساختم، جزو بهترین کارهایم میدانم.

- قتل جان لنون را چطور ارزیابی میکنید؟
یکی از روزهای ماه دسامبر بود. آن زمان در لندن بودم. لنون زمانی که به خانهاش در نیویورک بازمیگشت، هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. قتل او یک اقدام کاملا حساب شده سیاسی بود. اعتراضهای سیاسی وی در این اقدام وحشیانه بیتاثیر نبود. حتما میدانید که قاتلش را همان زمان دستگیر کردند. مرگ جان لنون من را بسیار متاثر کرد. متاسفانه قتل جورج هریسون در سال ۲۰۰۱ از دیگر رویدادهای ناگوار زندگیام بوده است. نمیدانم چرا با بیتلها چنین معاملهای شد! تصور کنید ظرف دو دهه، دو نفر از چهار عضو این گروه به قتل رسیدند. با بیتلها معامله خوبی نشد. این یک گروه صلحطلب و طرفدار آرامش بود، قبول دارم که اشتباهاتی از ما سر زد اما «بیتلها» مستحق ترور و قتل نبودند، من و رینگو استار تنها بازماندگان «بیتلها» هستیم.
- شما بعد از «بیتلها» گروه «وینگز» را راه انداختید. این گروه نتوانست به شهرت افسانهای «بیتلها» برسد. با این نظر موافق هستید؟
این نگاه شخصی شماست. من اعتقادی به حرف شما ندارم. ترانههای ما در طی ۱۰ سال حیات گروه «وینگز» با استقبال زیادی روبهرو شد. فروشهای میلیونی آلبومهای ما طی آن سالها گواه این مساله است که گروه «وینگز» دست کمی از «بیتلها» نداشت. البته شرایط خاص «بیتلها» و حواشی پیرامون فعالیت اعضای این گروه باعث شد در تاریخ موسیقی راک بیشتر سرزبانها بیفتد اما به گمان من گروه «وینگز» هم کارنامه درخشانی از خود باقی گذاشت. دلیلی ندارد که بخواهم از «وینگز» در برابر «بیتلها» دفاع کنم، چرا که من عضو هر دو گروه بودهام. باید همینجا بگویم که این دو گروه ذخیره ذهنی و روحی من هستند. من هرچه دارم از این دو گروه و ۲۰ سال نوازندگی و خوانندگی در آنهاست.
- به نوازندگی و خوانندگیتان اشاره کردید. فکر میکنید چرا بیشتر بابت نوازندگی مطرح هستید تا خوانندگی؟
شاید به این دلیل که در عکسهایم همیشه همراه با یک گیتار هستم (میخندد). واقعیت اینطور نیست. نمیدانم چرا وجه نوازندگی کارم برجستهتر بوده. شاید یک دلیل ساده آن این باشد که من اساسا کارم را با نوازندگی گیتار شروع کردم. پدرم یک نوازنده ترومپت بود که گاه پیانو هم مینواخت. جالب اینجاست که پدربزرگ من هم ساز «توبا» مینواخت. از کودکی نواختن گیتار با دست راست برایم دشوار و تقریبا محال بود؛ چون آدم چپدستی هستم! به هرحال همزمان با نوازندگی، کار آهنگسازی هم کردم. پدرم به من توصیه میکرد که در رشته موسیقی تحصیل کنم؛ اما من به مرور یاد گرفتم که با گوشم اصوات را بشنوم و زیاد روی آموزههای کلاسهای موسیقی اتکا نکنم. بیان این خاطرات، برای آن بود که بگویم اساسا کارم را با نوازندگی شروع کردم و در محیطی رشد یافتم که نوازندگی را ترویج میکرد، با این حال من بعدها در گروه «بیتلها» بارها آواز خواندم. البته در گروه «بیتلها»، در آن اوایل کار، گیتارباس مینواختم.
- شما بعد از «بیتلها» راه خود را رفتید. ۴۱ سال از آن زمان میگذرد. این زمان طولانی را چطور تفسیر میکنید؟
خب، من طی این سالها در عرصههای مختلفی فعالیت داشتهام.
موسیقی یکی از عرصههای مهم زندگیام بوده و البته اهمیت آن کمتر از دیگر علایقم نیست. حتما میدانید که من تا به حال دهها نمایشگاه نقاشی برپا کردهام. با هنرمندان زیادی حشر و نشر داشتهام. یکی از زمینههای مورد علاقهام محیط زیست و وضعیت آینده کره زمین است. البته موسیقی سرجایش است.

- به نقاشی اشاره کردید. بیشتر از علایقتان در این زمینه میگویید؟
آشنایی من با عالم نقاشی به دهه ۶۰ برمیگردد، به روزهای اوج فعالیت «بیتلها». یادم میآید اول بار از طریق رابرت فریزر با هنرمندان بزرگی چون اندی وارهول، پیتر بلیک، ریچارد همیلتون و کلس اولدنبرگ آشنا شدم. فریزر یک گالریدار و واسطه هنری بود. با او در نمایشگاهی که سال ۱۹۶۶ از آثار جیم دین برپا کرد، آشنا شدم. فکر میکنم او یکی از تاثیرگذارترین آدمها در فضای هنری دهه ۶۰ بود. بعد از آشنایی با او، نقاشیهایی از رنه مگریت را خریداری کردم. با این حال، علاقهام به نقاشی زمانی شدت گرفت که تابلویی از ویلم دکونینگ را دیدم. دهه ۶۰ و ۷۰ فرصتی برای نقاشی کردن برایم نگذاشت اما یادم میآید اوایل دهه ۸۰ بود که اولین تجربیاتم را در نقاشی آغاز کردم و در سال ۱۹۹۹ این کارها را در آلمان به نمایش گذاشتم. این آثار پرترههایی از جان لنون، وارهول و دیوید بووی بود. از آن زمان تا حالا بیشتر از ۵۰ نقاشیام در جاهای مختلف به نمایش گذاشته شده است. طی این سالها با یوکو اونو (همسر جان لنون) هم همکاریهای زیادی در عرصه هنر داشتهام و نمایشگاههای زیادی به طور مشترک برپا کردهایم.
- چه شد تصمیم به برپایی کنسرت در ابوظبی گرفتید؟
حتما میدانید که این کنسرت، در حاشیه «جایزه بزرگ فرمول یک» این شهر برپا خواهد شد. این مسابقه سومین سال خود را جشن میگیرد و امسال از من و بریتنی اسپیرز دعوت کردند که به صورت زنده روی صحنه برویم. البته چند گروه راک انگلیسی و آمریکایی دیگر هم قرار است در این برنامه روی صحنه بروند.
- این اولین حضور شما در خاورمیانه است؟
من پیش از این در کشورهای دیگری از این منطقه هم کنسرت برپا کردهام. این اولین حضور در کشور امارات متحده عربی است. حضور در این فستیوال و اجرای برنامه زنده، بخشی از یک تور بزرگ موسیقی است که از ابوظبی شروع میشود. من بعد از اجرا در ابوظبی قرار است در کشورهای ایتالیا، فرانسه و آلمان به اجرای برنامه بپردازم و پنجم دسامبر به بریتانیا برمیگردم. بعد از آن هم در سوئد، فنلاند و روسیه به اجرای برنامه خواهم پرداخت. ۱۹ دسامبر هم در منچستر و لیورپول روی صحنه میروم.
- با این وصف روزهای پرکاری را در دو ماه آخر سال ۲۰۱۱ خواهید داشت؟
همیشه اجرای زنده یکی از لذتهای زندگیام است. مخاطبان من هر سال بیشتر و بیشتر میشوند. سطح تفکر موسیقی آنها هم مدام بالاتر میرود. این برای من مایه شعف است.
