به‌هم پیوستن اعضای گروه نیروانا بعد از ۱۶ سال

nirvana

برای نخستین بار پس از مرگ کرت کوبین، اعضای باقی‌مانده‌ی گروه نیروانا در کنار یکدیگر اجرا کردند.
به گزارش مجله‌ی موسیقی ملودی، این اتفاق، پنج‌شنبه‌ی گذشته به‌صورت غیرمنتظره‌ای در کنسرت گروه فوفایترز رخ داد.
دیو گرول درامر سابق نیروانا که گروهی به‌نام «فوفایترز» (مبارزان بوفالو) را رهبری می‌کند به‌همراه دو عضو باقی‌مانده‌ی نیروانا، به‌صورتی ناگهانی در کنسرت فوفایترز در کنار هم به اجرا پرداختند.
این نخستین بار است که پس از مرگ کرت کوبین رهبر نیروانا در سال ۱۹۹۴ اعضای گروه به‌هم پیوسته و در کنار یکدیگر اجرا می‌کنند.
باقی‌مانده‌ی نیروانا، تک‌آهنگ Marigold را اجرا کردند و «دیو گرول» هم در نقش خواننده، رل کرت کوبین را ایفا کرد و هم پشت درامز نشست و نقش سابق خود در گروه نیروانا را بازی کرد

گفتنی است گروه راک نیروانا در سال ۱۹۸۷ در آمریکا تشکیل شد و در سال ۱۹۹۴ پس از خودکشی کرت کوبین به کار خود پایان داد.

کرت کوبین، مردی که دنیا را فروخت

kurt-cobain-03

«کرت کوبین» با نام اصلی «کرت‌‌‌دانلد‌‌‌کوبین» (Kurt Donald Cobain) خواننده، نوازنده، ترانه‌‌‌سرا و آهنگ‌ساز آمریکایی که رهبر گروه راک «نیروانا» نیز بود، در سال ۱۹۶۷ در «آبردین» ایالت سیاتل آمریکا در خانواده‌‌‌ای کارگر به‌دنیا آمد و در سال ۱۹۹۴ در ۲۷ سالگی و در اوج شهرت در ویلایش خودکشی کرد.

پیرامون خودکشی کرت‌‌‌کوبین حرف و حدیث‌‌‌های فراوانی زده شده، که بسیاری از آن‌ها از سر بی‌اطلاعی و ناآگاهی از شخصیت او بوده است. در یکی از روایت‌های مشهور گفته شده، که او به این سبب خودکشی کرده است، که می‌‌‌دانسته که شهرتش رو به افول است و برای این‌که جاودانه شود، دست به چنین کاری زده. چنین چیزی به شدت دور از واقعیت است، زیرا هنگامی‌که کرت‌‌‌کوبین دست به خودکشی می‌‌‌زند، در اوج محبوبیت بوده و نشانه‌‌‌ای از کاهش شهرت و محبوبیت او دیده نمی‌‌‌شده است. دیگر این‌که نیروانا به شدت از چیزی به‌نام شهرت تنفر داشته و انسان مردم‌‌‌گریز و گوشه‌‌‌گیری بوده است. کافی‌ست که به این جملات در وصیت‌‌‌نامه‌‌‌اش توجه کنیم:

«طی این سال‌ها از اولین آشنایی‌‌‌ام با اخلاقیاتی که هم‌راه استقلال می‌‌‌آید و تحقیرهای جامعه‌‌‌ی شما، ثابت شده است که (انزوای من) صحیح است. مثلن وقتی پشت‌صحنه هستم و چراغ‌‌‌ها خاموش می‌شود و فریاد دیوانه‌‌‌وار جمعیت شروع می‌‌‌شود، آن‌گونه که «فردی‌‌‌مرکوری» را تحت تاثیر قرار می‌‌‌داد، بر من اثر نداشت. به نظر می‌‌‌رسید که او از عشق و تحسین جمعیت لذت می‌‌‌برد، لذتی که من کاملن به آن اجر می‌‌‌گذارم و به آن حسادت می‌‌‌کنم، اما حقیقت این است که من نمی‌‌‌توانم شما را تحمیق کنم، هیچ‌کدام از شما را، این اصلن برای شما یا خود من منصفانه نیست. بدترین جنایتی که فکرش را می‌توانم بکنم این است، که مردم را با جعل و وانمود کردن این که من صد‌درصد حال می‌‌‌کنم، بچاپم. گاهی اوقات احساس می‌‌‌کنم، که باید بیش از این‌که از روی سن پایین بروم، کارت خروج بزنم. من با تمام قوا سعی کردم، که قدر شما را بدانم (و خدایا این کار را کردم باور کنید کردم، اما کافی نیست). به این واقعیت که من و ما، بسیاری از مردم را تحت‌‌‌تاثیر قرار دادیم و سرگرم کردیم، اجر می‌‌‌گذارم. من باید از آن دسته آدم‌‌‌های خود شیفته‌‌‌ای باشم که وقتی چیزی گذشته است، تازه قدرش را می‌‌‌دانند. بسیار حساس هستم و احتیاج دارم که تقریبن بی‌‌‌حس باشم، تا دوباره آن اشتیاق را که در دوران کودکی داشتم بازیابم. در طول سه تور اخیر نسبت به مردمی که می‌‌‌شناختم و هواداران موسیقی‌‌‌مان قدردانی بهتری داشتم، اما هنوز نمی‌‌‌توانم از احساس یاس گناه و همدلی‌‌‌ای که نسبت به همه دارم، عبور کنم… .»

kurt-cobain-01

من سعی می‌‌‌کنم تا دلیل منطقی دیگری برای این پایان کرت‌‌‌کوبین بیابم، که حداقل نگاهی باشد از پنجره‌‌‌ی ذهنم خودم به این ماجرا، نه آن‌که به راحتی دیدگاه‌‌‌های غیرمنطقی دیگران را بپذیرم. رهبر نیروانا کودکی سختی را پشت سر گذرانده بود. پدر و مادرش هنگامی‌که او فقط هشت سال داشت، از یک‌دیگر جدا شدند و او مدتی را با نامادری‌‌‌اش زندگی کرد، که رابطه‌‌‌ی خوبی با او نداشت. در نوجوانی به سبب مشکل روحی و روانی مجبور شد، داروهای التیام‌‌‌آور مصرف کند و مدت‌ها نیز مانند یک آواره در خانه‌‌‌های آشنایان و فامیل زندگی می‌‌‌کرد و چند ماهی هم هم‌چون یک کارتون‌‌‌خواب زیر یک پل روزگار گذراند و برخی شب ها از گرسنگی علف می‌‌‌خورد. او از طبقه اقتصادی می‌‌‌آمد که خرید یک گیتار هم برایشان سخت بود. کرت می‌‌‌خواست که در بزرگ‌سالی به نوعی تمام این محرومیت‌‌‌ها را جبران کند. اما تعارض‌‌‌ها از همین جا آغاز شدند. وقتی در فاصله‌‌‌ی کوتاهی به شهرت و ثروت رسید، به ناگاه خود را در زندگی یافت که از سویی فکر می‌‌‌کرد لیاقتش را ندارد و از سویی دیگر با وضعیت جامعه‌‌‌اش در تضاد است. و از همه سخت‌‌‌تر برای کوبین که سیاسی نبود، اما گرایشات آزادی‌‌‌خواهانه‌‌‌اش بر کسی پوشیده نبود، این قسمت ماجرا بود، که او نمی‌‌‌توانست کاری هم برای تغییر این وضعیت جامعه‌‌‌اش انجام دهد، این است که دست به ویرانی آن‌چه خود گردآورده می‌‌‌زند و با تبر به جان وسایل، دکور و تزیینات گران‌‌‌قیمت منزلش می‌‌‌افتد و تمامی آن‌ها را نابود می‌‌‌کند.

کرت به سبب زندگی نابه‌سامان خانوادگی که در کودکی به آن دچار شده بود، به شدت سعی می‌‌‌کرد که پدری نمونه و خوبی برای دخترش باشد. زمانی که او به چنین جمع‌‌‌بندی واقعی از شخصیت خود می‌‌‌رسد که به سبب عدم ثبات شخصیتی‌‌‌اش امکان دارد تا در آینده زندگی به سامانی نداشته باشد، همان‌طور که در وصیت‌‌‌نامه‌‌‌اش می‌‌‌گوید، دست به خودویران‌گری می‌‌‌زند، به جای آن‌که دیگران را نابود کند. «همسری بسیار خوب دارم که از او بلند پروازی و هم‌دلی تراوش می‌‌‌شود. دختری که مرا بسیار به یاد آن‌چه خودم بودم می‌‌‌اندازد، سرشار از عشق و لذت. هر کسی را که می‌‌‌بیند، می‌‌‌بوسد، چون همه خوبند و هیچ آسیبی به او نمی‌‌‌رسانند، و این مرا به هراس می‌‌‌اندازد، تا جایی که کنترل خود را از دست می‌‌‌دهم. نمی‌‌‌توانم این خیال را تحمل کنم، که «فرانسیس» هم بینوا و خودویران‌گر و مرگ‌ غلطانکی شبیه به آن‌چه من شدم بشود…«کرتنی» خواهش می‌‌‌کنم ادامه بده، به خاطر فرانسیس، برای زندگی‌‌‌اش که بدون من بسیار شادتر خواهد بود… .»

و این‌گونه تراژدی یک هنرمند بزرگ به پایان می‌‌‌رسد، «مردی که جهان را فروخت»[۱] آن هم به بهای اندکی.

۱٫ اشاره به نام یکی از آهنگ‌های مشهورش «The man who sold the world»

  • اکبر ترشیزاد / رادیو کوچه

الویس کاستلو از گروه بیتلز می‌گوید

beatles

«الویس کاستلو» در یادداشتی که برای مجله‌ی «رولینگ‌استون» نوشته از گروه «بیتلز» سخن به‌میان آورده است.

براي اولين‌بار وقتي كه ۹ ساله بودم اسم آن‌ها را شنيدم. آن هم در حالي كه يكي از دوستانم عليه آن‌ها و اسامي خاص‌شان تبليغات مي‌كرد. اين اتفاق در سال ۱۹۶۲ يا ۶۳ ميلادي رخ داد.

درست قبل از اين‌كه آن‌ها به آمريكا بيايند. عكسي كه ديده بودم كيفيت جالبي نداشت؛ شكل ظاهري و آرايش مو ي تقريبن نامرتب. من توجهي به اين‌جور چيزها نداشتم.

فقط پي برده بودم كه آن‌ها گروه موسيقي مورد علاقه‌ام هستند. مساله جالب اين بود كه خانواده و تمامي دوستان آن‌ها كه اهل ليورپول بودند نيز در مورد اين گروه كنجكاوي مي‌كردند و به آن‌‌ها افتخار مي‌كردند.

من دقيقا در سني بودم كه به طور كامل مجذوب و شيفته آن‌ها شوم و اخبار مربوط به اين گروه را به طور مرتب پيگيري كنم. تجربه پول جمع كردن براي خريداري آهنگ‌هايشان و گوش كردن به اخبار محلي در مورد موسيقي و نگهداري عكسي كه به دستم مي‌رسيد، بارها و بارها تكرار شد.

اين اولين باري بود كه چنين چيزي در چنين سطحي رخ مي‌داد و اين مساله فقط در مورد اعداد و ارقام صدق نمي‌كرد. شايد خيلي‌ها ركوردهاي شخصي‌شان را ساليان سال همچنان حفظ كنند، ولي آنها هيچ‌گاه به اندازه‌اي كه بيتل‌ها براي مردم اهميت داشتند، مهم نخواهند بود. هر ركوردي كه از سوي آن‌ها ثبت مي‌شد، شوك‌آور به نظر مي‌رسيد.

شايد در مقايسه با رولينگ استونز آن‌چه مي‌نواختند هيچ بود ولي آن‌ها نويسنده اشعار آهنگ‌هايشان هم بودند. جان لنون و پل مك كارتني جزو ترانه‌سراهاي استثنايي محسوب مي‌شدند و مهم‌ترين مساله درمورد آن‌ها هماهنگي فوق‌العاده و كم‌نظيرشان بود. رينگو استار با چنان احساسي درام مي‌نواخت كه هيچ‌كس واقعن نمي‌تواند از او تقليد كند.

the-beatles

بسياري از نوازندگان درام تلاش بسياري در اين زمينه كرده‌اند ولي در انجام آن ناكام مانده‌اند. بسياري از آن‌ها نظير جان و پل، خوانندگان برجسته و فوق‌العاده‌اي بودند. لنون و مك‌كارتني و هريسون در سطح بالايي اشعار آهنگ‌هاي گروه را مي‌سرودند كه نمونه‌هايي از آنها را در Ask me Why يا آهنگ Things We said Todey شنيده‌ايم. پس از گذشت مدتي، رشد آن‌ها واقعاً محسوس بود و نمونه‌اي از آن را مي‌شد در اشعار ساده عاشقانه براي بزرگسالان نظير ترانه Nowegion Wood كه درمورد بخش ناخوشايند عشق حرف مي‌زد، ملاحظه كرد.

آلبوم‌هاي مورد علاقه من Rubber Sow و Revolves بودند. وقتي كه شما Revolves را گوش مي‌داديد، مي‌دانستيد كه چيزي متفاوت است. روي جلد اين آلبوم آن‌ها در حالي كه عينك‌هاي آفتابي به چشم دارند و حتي به دوربين هم نگاه نمي‌كنند، ديده مي‌شوند و موسيقي آلبوم بسيار عجيب و همچنان در حال‌حاضر بسيار شاد و زنده است.

اگر من بخواهم آهنگ موردعلاقه‌ام را در بين آلبوم‌هاي آن‌ها انتخاب كنم،And Your Bird Can Sing، نه، Girl نه، For no one نه… و همين‌طور ادامه مي‌دهم. آلبومي كه پيش از جداشدن بيرون دادند تحت ‌عنوان Let it be، در عين حال هم زيبا بود و هم نامانوس.

من مي‌فهمم كه جاه‌طلبي و ضعف‌هاي روحي و جسمي بشر داخل هر گروهي نفوذ مي‌كند، ولي آن‌ها طوري با يكديگر هماهنگ بودند كه يك نمونه باورنكردني ارائه دادند. من يادم مي‌آيد كه براي تماشاي فيلم let it be در سال ۱۹۷۰، به ميدان لستر رفتم.

و در پايان با يك حس نوستالژيك ناراحت‌كننده آن محل را ترك كردم. واژه Beagttogue هنوز هم در فرهنگ لغات موسيقي وجود دارد. من مي‌توانم حضور آن‌ها را در آلبوم «پرينس» تحت ‌عنوان Around the world in a day حس كنم يا در ملودي‌هاي «هری نیلسن» يا اين‌كه «كرت كوبين» بيتل‌ها را گوش كنم و موسيقي آن‌ها را با پانك و متال در برخي از آهنگ‌هاي خود درآميزم.

من برخي از اشعار را با پل مك كارتني نوشتم و آن‌ها را در دو موقعيت ايجادشده در كنسرت‌ها اجرا كردم. در سال ۱۹۹۹ و مدتي پس از مرگ ليندا مك كارتني پل كنسرتي براي ليندا اجرا كرد كه از سوي Chrissie kyndo سازماندهي شده بود.

اجراي آن كنسرت بسيار سخت بود. به هنگام اجراي ترانه‌ها به حدي جمعيت حاضر تحت‌تاثير قرار گرفته بودند كه تمركز براي ما دشوار بود. شايد آن‌جا بود كه فهميدم چرا بيتل‌ها فعاليت خود را در قالب يك گروه متوقف كردند. چراكه ترانه‌هايشان ديگر متعلق به آن‌ها نبود، بلكه متعلق به همه مردم و دوست‌داران آن‌ها بود.

  • همشهری‌آنلاین/مجید رئوفی