مقاله: ناگفته‌های زبان موسیقایی فریدریک شوپن

melodymag

شوپن آن بزرگ مردی‌ست که به نسبت بی انتها و شگرف بودن آثارش، زندگی طولانی ای نداشت. ما از دهلیزهای پرپیچ و خم زندگی او تصویر شفافی -به عنوان سند و دست نوشته- در دست نداریم.

محیا حسنلو/ مجله موسیقی ملودی: فردریک شوپن پیانیست لهستانی مانند بتهوون بزرگ، زندگی به نسبت طولانی و پر سندی نداشت که بتوانیم با مدرک درمود وقایع روی داده سخن بگوییم اما .. بروید به سالهایی از تاریخ بشر که زندگی در سطح اولیه خود بود و مردمان افسانه ها را شکل می دادند. سحر و جادو بین مردم رواج داشت و هرکس خدایی داشت برای پرستیدن. مردی را در نظر بیاورید که در این هیاهوی کر کننده ، هنوز صدای درونی اش را می شنود ، متفکر است و ساعت ها در خود غرق می شود . او در این سفرهای درونی به مرزهایی می رسد و دیدنی ها را آنطور که شایسته ی خلقت یک انسان است ، می بیند. از این حس رهایی خدامانند به وجد می آید و میخواهد آسمان و زمین را با فریاد خود به وحدت و یکپارچگی دعوت کند . میخواهد سیر پرواز را بدون ترس و تردید تا آخرین قدم طی کند و بعد خداوند را در ورای تمام اشیاء ببیند. عاشق شود و با عشق خود دنیا را سیراب کند .. او میخواهد همه ی این کار ها را انجام دهد اما .. امان از انسان ها که محدودند. امان از زمان و مکانی که در آن متولد شده است . امان از مردمی که صدای حقیقت را به گور سکوت و خاک و خون میفرستند. چاره چیست .. او باید در آن زمانی که مردم را به جرم بازگو کردن حقایق می کشند ، زنده بماند نه برای زندگی کردن. بلکه برای پایان رسالت آفرینش خود و زنده نگه داشتن آن حس خدامانند که به اش نائل شده بود. و آن مرد هیچ چاره ای ندارد مگر اینکه تن به جبر جغرافیا و فرهنگ و زمان دهد چون تن از خاک است و محدود. اما این پایان رسالت اش نیست . روح بلند او در هیچ قالبی محدود نمیشود ؛ هر شب ، پس از رفت و آمد از سلوک و مکاشفه ، مرد یافته هایش را با یک زبان رمز دار در جایی می نویسد. او نمیداند آیا مردمان قادر خواهند بود روزی این رمز ها را به درستی دریافت و درک کنند یا نه. با اندک امیدی که قلبش را زنده نگه داشته است هر شب می نویسد و می نویسد..

ما از شوپن دست نوشته و طرح چهارچوب بندی شده ای نداریم. ما اسناد شگرف تری داریم ؛ قطعه های او! شوپن همان مردیست که در دیاری زندگی میکند که حرف هایش را به طرز ناراحت کننده ای نمیفهمند. بتین در نامه ای به بتهوون زیبا سخنی می گوید : « نابغه همیشه تنهاست و ناشناخته. خود او راهش را پیدا می کند، و این راه نه در روشنایی، بلکه در ناخودآگاهی و بی خبری جلوی پای او گذاشته می شود، راهی که حتی در جستجوی آن هم نبوده است.»
melodymag

و شوپن هم تنهاست. با وجود اینکه در سده ی ۱۸۰۰ و بخصوص در دوره ای که شوپن زندگی میکرد ، نگرش به موسیقی جنبه مثبت تری پیدا کرده بود و اشرافیان احترام و ارزش بسیاری برای موسیقی دان ها قائل بودند، او مرد تنهایی بود و شگرف تر آنکه تنهایی برای او هدیه ای بود از طرف خداوند. زندگی در اقیانوس وجودی آن بهشت موعود است .. شاید اگر او حرف هایش را روی کاغذ می آورد یکی از بزرگترین و بهترین نویسندگان قرن میشد .

برای همین است که همیشه گفته ام موسیقی شوپن روایتگر داستان و حکایت های معمول نیست. شوپن همان مردیست که هر شب می نویسد. زبان رمز دار او موسیقی ست.

و او این‌چنین گنج های پنهانی را برای ما فرستاده است. دستیابی به این گنج ها بسیار دشوار است چون حقیقتِ آن، درحالی که تجلی ظاهر -آوای موسیقی- رو به روی ماست و می‌شنویم‌اش، در اعماق پنهان است. و هنر دقیقا همین جاست که آنچنان آوای زیبایی از پیانو بیرون بیاوری که مردم عامی هم از شنیدن آن به وجد بیایند ولی در عملِ نواختن، سخت ترین تکنیک ها را داشته باشد!

موسیقی شوپن سهل الممتنع است همچون شعر های سعدی . آنقدر روان و گویا در بستر زندگی جاری ات میکند که دیگر هیچ نمیفهمی . شوپن در موسیقی اش طرحی از یک نقاشی مجلل و پرشکوه را مجسم نمی‌کند. او از قوی ترین سلاح انسانی استفاده میکند؛ حرف زدن! به آرامی، از اولین نت نواخته شده در یک قطعه، حرف هایش را آغاز می‌کند.

بعضی اوقات درحین گوش دادن به قطعه هایش، حس می‌کنم درحال خواندن دفتر یادداشت های او هستم. حرف هایی که در ژرفای وجودش باقی مانده و ترجیح داده با زبان بی زبانی آنها را کلمه کند.

  • محیا حسنلو/ مجله موسیقی ملودی

شوپن در اوج؛ درباره نوکتورن پیانوی شوپن

melodymag

نت ها پشت سر هم ردیف میشوند درحالی که صدای یک آکورد ملایم و غمگین مثل یک نجوای شبانه به گوش میرسد . یک میزان چند بار تکرار میشود ..

محیا حسنلو/ مجله موسیقی ملودی: اما با اینکه نت ها در هر بار نواختن همان نت هاست با همان هارمونی ، هربار حرف تازه ای دارد برای گفتن ؛ «تو همان جا بودی همان روز که چهره ی روشنت همچون خورشید بر من میتابید » .. در تکرار بعدی « چرا امشب دوباره یادت افتادم ؟ یاد آن چهره ی بی مانند ؟ .. آه محبوب ِمن سرنوشت از کدام سو تو را از من گرفت ؟ .. » این حرف ها را دارد در آن آکورد ملایم غمگین میگوید . اما شگفت انگیز است . در عبور از این خاطرات بیم و امید ، شوپن در درون خود ، بعد از یک جنگ بین هر آنچه از آن فرار کرده بود – که امشب بنا به دلایل نامعلومی دوباره به سراغش آمده بودند – به نقطه ای میرسد . با صدایی غمیده و چهره ای آشفته تاریکی را پشت سر میگذارد .. « دیگر چه چیز اهمیت دارد ؟ » .. او تنها به این جمله فکر میکند که ناگهان از نقطه ای – همان نقطه ای که از درون به آن سلوک کرده بود – نوری پخش میشود روی صورت غمیده او . لبخند میزند .. این نور ، نور امید است .. امید ِترس های او .. نوری که از درد به جان آدمی تابیده باشد . نور میتابد و شوپن با لبخندی محو و مسخ شده قطعه را پایان میدهد .
من حس میکنم اگر این قطعه ادامه پیدا میکرد ، بدون شک ، شوپن را میدیدیم درحالی که نور تمام او را احاطه کرده است . او آرام است چون اکنون میداند از زندگی چه میخواهد و این خود ِخوشبختی ست . اما او قطعه را درست در جایی که حکایت دیگری آغاز میشود رها میکند . انگار که به عمد خاموشی را انتخاب میکند . نمیخواهد آن حال ِخوش درونی را برای کسی فاش کند ؛ « نوری که مرا فرا گرفت تنها در قلبم خواهد ماند ، با این نور دنیا را روشن خواهم کرد بدون اینکه درباره ی آن اندک سخنی با کسی بگویم .. »

اگر بخواهم از اول قطعه شروع کنم باید راوی داستان زندگی مردی باشم که در هر میزان ، زندگی اش را به اوج میرساند . برای او هیچ ” متوسطی” وجود ندارد . اگر غمگین است در اوج خود است و اگر خوشحال است آن را با ساده ترین و زیباترین لبخند به نشان شما میدهد . اما آن چیزی که در این مرد هست که زبان آدم را ناتوان میکند در تفسیر و توضیح قطعه هایش ، این است که او گویی بر زمین زندگی نمیکند . سیاره ای که تنها مخصوص خود اوست ، جای گاه قدم های خیال اوست .
برای اینکه منظورم را متوجه شوید یک مثال میزنم . اگر قطعه ی Ave Maria را گوش کنید بدون شک متوجه میشوید که در آن شوبرت چه حال آشفته ای داشته است . او درحالی که از زندگی گریزان شده است ، دارد با آغوش باز به سمت آن میدود . در این قطعه درد هست و یک حس قوی از شکنجه ی یک انسان . نه شکنجه ی فیزیکی . حسی مثل آنکه بدانی معشوقه ات سخت بیمار است و تا یک روز دیگر بیشتر زنده نخواهد ماند . اشک میریزی ، درد میکشی اما برای اینکه لبخند او را ببینی ، حتی برای یک روز ، حاضری هرکاری انجام دهی تا تمام لحظه ها را کنارش باشی .. این همان حس مرگ و رنج در عین دویدن به سمت زندگی ست که شوبرت به زیباترین شکل در این قطعه نمایان میکند . ..
melodymag

یادمان باشد که این حرف ها چیزی از ارج آن کم نمیکند . شوبرت یک موسیقیدان گرانقدر است که به عنوان یکی از سرشناسان موسیقی قرن رمانتیک از آن یاد میکنیم اما سخن من ، سخن از یک تفاوت است . تفاوتی که شوپن را شوپن میکند و شوبرت را شوبرت ! .. شما در هیچ کدام از قطعه های شوپن ، هیچ وقت یک همچین روایتی – مثل Ave maria – را از او نخواهید شنید . موسیقی او موسیقی حس های زمینی نیست . شاید فکر کنید مبالغه میکنم اما برای دانستن این موضوع لازم است با کلیتی به نام « فردریک شوپن » آشنا باشید .

این نوکتورن شوپن بی نظیر است . بروید به سال ۱۸۳۰ .. زمانی که شوپن جوان بیست ساله ، در اوج شور و شعف خود بود . در این روزهای گرما و دغدغه ، تنها چیزی که کمی مرا آرام میکند نوشتن از موسیقی ست..
توضیح: نوکتورن (گرفته شده از واژه فرانسوی noturnal) قطعه‌ای موسیقی است که بر پایه سنت اروپایی برای نواختن در شب ساخته شده است یا حال و هوای شبانه دارد. نخستین مجموعه نوکتورن‌ها برای پیانو در سال ۱۸۱۳ توسط آهنگساز ایرلندی، جان فیلد منتشر شد. نوکتورن توسط فردریک شوپن به کمال رسید.
فرم نوکتورن عامیانه‌تر از قطعات تک موومانی است که اغلب برای پیانو سلو نوشته می‌شد. این فرم در قرن نوزدهم گسترده‌تر شد. اولین کسی که قطعاتی با عنوان نوکتورن نوشت، جان فیلد آهنگساز ایرلندی بود که پدر نوکتورن رمانتیک خوانده می‌شود اما با این حال فردریک شوپن مشهورترین آهنگساز در زمینه تصنیف نوکتورن است که ۲۱ نوکتورن برای پیانو نوشته است. از آهنگسازان پس از شوپن که نوکتورن‌هایی نوشته‌اند می‌توان به گابریل فوره، الکساندر اسکریابین و اریک ساتی اشاره کرد.

کنسرت دو نوازی ویولن و پیانو برگزار می‌شود

piano_keys

کنسرت «دونوازی ویولن و پیانو» به سرپرستی «سعید همایونی» دوم تیر در تالار رودکی اجرا می‌شود.
به گزارش مجله‌ی موسیقی ملودی این دونوازی از سوی «سعید همایونی» و «هامیک الکساندریان» در این تالار اجرا می‌شود.

این در حالی است که گروه مذکور پیش از این در اصفهان و آبادان به اجرای برنامه پرداخته بودند.

اجرای قطعاتی از بتهوون، کرایسلر، برامس، شوپن، شوبرت، مونتی، سارازات، کمیتاس و … از جمله قطعاتی است که توسط این گروه در این کنسرت به اجرا در خواهد آمد.

کنسرت «دونوازی ویولن و پیانو» دوم تیر- ساعت ۲۰ – در تالار رودکی برگزار می‌شود.

درباره روبرت شومان، از نبوغ تا جنون

rober-schumann-01

«روبرت شومان» یکی از آهنگ‌سازان بزرگ دوره رومانتیک در موسیقی کلاسیک آلمان است. او در زندگی کوتاه و پررنج خود آهنگ‌هایی بسیار زیبا در قالب‌های گوناگون به یادگار گذاشته است. این آهنگ‌ساز ۲۰۰ سال پیش به دنیا آمد.

شومان تا دیرزمانی میان ادبیات و موسیقی مردد بود. مادرش پیانو می‌نواخت و به فرزند خود از هفت سالگی درس پیانو داد. پدر او ناشر و کتاب‌فروش بود و در خانه کتابخانه‌ای شایسته داشت. روبرت با عشق به ادبیات بزرگ شد. او خواننده‌ پرشور آثار ادبی بود، و خود نیز شعر می‌سرود و رمان می‌نوشت.

پس از مرگ پدر، روبرت شومان که در فکر تأمین زندگی خانواده بود، شهر زادگاه خود، تسویکاو را ترک کرد و برای تحصیل حقوق به لایپزیگ رفت.

در لایپزیگ موسیقی در همه جا حضور داشت و «فلیکس مندلسون»، آهنگ‌ساز نامی، مدیر امور موسیقی شهر بود. شومان در این شهر در برابر کشش موسیقی تاب و توان از دست داد. قریحه و استعداد هنری او بر عقل معاش چیره شد و او را یک‌سره به مسیر موسیقی انداخت. نخست به آموزش نوازندگی پیانو پرداخت و با این که دیر شروع کرده بود، پیشرفتی سریع داشت. رفته رفته به تصنیف قطعات کوچک دست زد، هرچند هنوز از موفقیت مطمئن نبود.

شومان به مباحث نظری نیز علاقه‌مند بود. به همراه معلم پیانوی خود، «فریدریش ویک» نشریه‌ای پایه‌گذاری کرد به نام «مجله جدید موسیقی»، که تا امروز در آلمان منتشر می‌شود. ویک استعداد و پشتکار شومان را سخت می‌ستود، اما وقتی باخبر شد که او به دخترش کلارا دل بسته است، به شدت خشمگین شد. او به هر ترفندی دست زد تا دلدادگان جوان را از هم دور کند. آنها دوران دلدادگی را با رنج فراق و دوری سپری کردند.

clara-schumann

  • دلباختگان شیدایی

کلارا در ذکاوت و زیبایی سرآمد دختران شهر بود و پدرش عقیده داشت که روبرت شومان برای همسری او به اندازه کافی شایسته نیست. اما دو جوان از راه خود برنگشتند و به عشق خود وفادار ماندند. سرانجام هنگامی که کلارا به سن قانونی رسید، آنها موفق شدند با هم پیوند زناشویی ببندند.

آنها در سال‌های نخست زوجی بسیار خوشبخت بودند. کلارا در نقش کدبانوی خانه چند بچه به دنیا آورد و خانه را به خوبی اداره می‌کرد. او در عین حال تلاش می‌کرد کار موسیقی را در نوازندگی و آهنگ‌سازی دنبال کند.

آثاری که روبرت شومان در نخستین سال‌های زناشویی با کلارا خلق کرده سرشار از عشقی نیرومند و آفریننده است. ترانه‌های آوازی، آثار مجلسی، کارهای پیانویی و سمفونی‌ها از عشق پرشور او حکایت دارند. روبرت شومان، پس از ناکامی‌های اولیه، سرانجام موفق شد به عنوان آهنگ‌ساز جایگاهی معتبر پیدا کند.

فلیکس مندلسون که مدیریت کنسرواتوار لایپزیگ را به عهده داشت، با شومان دوست بود و از او حمایت می‌کرد. اما موسیقی شومان در لایپزیگ خریدار زیادی نداشت. در این شهر مردم به آثار لودویگ فان بتهوون، فلیکس مندلسون و فریدریک شوپن علاقه داشتند. کلارا در هر فرصتی با اجراهای استادانه و ظریف یادآوری می‌کرد که همسر او نیز آهنگ‌سازی بزرگ است.

clara-robert

  • در کرانه‌ راین

در سال ۱۸۵۰ شومان در چهل سالگی همسر و فرزندان خود را به دوسلدورف آورد و مدیریت ارکستر این شهر را به عهده گرفت. در نخستین آثار این دوره شور و نشاط او از موفقیت هنری در محیط تازه، شادابی از طبیعت سرشار حوزه‌ راین نمایان است و گواه آن سمفونی سوم اوست: سمفونی راینی.

اما دوران شادمانی شومان در کرانه‌ راین زودگذر بود. او به زودی به بحران روحی سنگینی دچار شد که انگیزه‌ واقعی آن تا امروز ناشناخته مانده است. در تمام اوقات با اندوه و افسردگی دست به گریبان بود. با وجود این بخشی از مهم‌ترین کارهای شومان در این مرحله پایانی شکل گرفته است: کنسرتوی ویولونسل، کنسرتوی ویولون، قطعه مس و قطعه عزای رکوئیم.

کلارا که هشت فرزند برای روبرت شومان به دنیا آورده بود، با پیکری ظریف و روحیه‌ای حساس، از قدرت روحی بالایی برخوردار بود، به گونه‌ای که توانست هم خانواده پرجمعیت را اداره کند و هم قریحه و استعداد هنری خود را پرورش دهد.

نشانه‌های پریشانی و جنون هرچه بیشتر در شومان آشکار می‌شد. یک بار به قصد خودکشی خود را به راین انداخت. او را از غرق شدن در رودخانه نجات دادند، اما جنون او درمانی نداشت. شومان دو سال آخر زندگی را در آسایشگاهی در بن گذراند.

روبرت شومان که در ۸ ژوئن ۱۸۱۰ به دنیا آمده بود، در ۲۹ ژوئیه ۱۸۵۶ در شهر بن درگذشت.

  • همشهری آنلاین